۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

داستان بجا مانده


تقدیم به تمام زنان سخت کوش سرزمینم که هیچ چیز از قهرطبیعت گرفته تا مرگ فرزندان ، اسارت همسران وبه بند کشیدن خودشان نیز نمیتواند حتی برای لحظه ای زندگی را ازیادآنها ببرد وبدینسان است که نام وطن ما تنها به زنان تعلق گرفته است :
تقدیم به مادران سهراب ، ندا، کیانوش اشکان، رامین و...
تقدیم به خانم فخرالسادات محتشمی پور ،مهسا امرآبادی و...
تقدیم به نسرین ستوده و...بلاخره تقدیم به روح هاله سحابی
بوی خاک و مرگ همه جا پیچیده بود و آفتاب تنبل  ابهت کویری اش در برابر زمین  دهان بازکرده ، رنگ باخته بود و زمستان مقتدرتر از همیشه بر زمین و زمان جولان می داد . شیون و بهت وگریه فضای "بم" را در جنگال بی رحم خود می فشرد و زمین شخمی دیر هنگام را تجربه کرده بود ولی این بار قرار نبود بذری پاشیده شود که بذر و دهقان با هم به گودال خاک فرورفته بودند . از بی توجهی بود ، از قهر طبیعت ، از تقدیر و حکمت خداوند ، ناسپاسی آدمیان و یا به قول مازیارخسروی خبرنگار اعزامی به بم ، «از شرم» . به هر حال " بم" فرو ریخته بود و چند روزی از کاوش و امداد و اسکان و ... گذشته بود ، چادرها بر پا شده بودند و بیماران در حال مداوا و بازماندگان یا تیمارگر بودند و یا  عزادار و یا هر دو . حالا دیگر اشکها که نه حتی غده های اشکی هم خشک شده بود..
 مرد مسخ شده و درهم شکسته به حاشیه های کم رنگ آفتاب پناه برده بود ، سرگردان در میان چه کنم ها ... با حسرتی بی دریغ آخرین پک ها را به ته مانده سیگارش می زد ... و پسران نوجوان بازمانده دست در جیب و قدم زنان به آینده نامعلوم خود فکر می کردند ... .
زن اما دل شکسته و داغدار اشک روی گونه اش را با گوشه روسری پاک کرد و دست بر زانو گرفته برخاست . نگاهش تلالو نور خورشید را از جسمی بیرون زده از خاک دنبال کرد و بسویش کشیده شد ...مرد بهت زده انگشتان کبود او را که با شتاب خاک را در جستجوی نشانه های زندگی می گشت دنبال می کرد.... زمان میگذشت و زن که با کاوش بی وفقه اش سردی زمستان را از بدن خود دور کرده بود مویه کنان وعرق ریزان نگاهی به گنجینه های بازیافته ای که در کنارش جمع شده بود انداخت؛ یک تکه فرش     نیم سوخته ، 3 عددقاشق ، یک آبکش ، یک عدد سینی استیل ، کتری بی دری که لوله اش کج شده بود. یک قابلمه بدون در و یک در قابلمه بزرگتر از قابلمه ... دریک لحظه خاطرات خریدن و کارکردن با این غنیمتها چنگی به دلش انداخت اما نه... او وقت دلتنگ شدن و غصه خوردن نداشت اشکش را فرو خورد و لرزش لبش در ترنم     مویه هایش دیده نشد ... مویه های او موجی بود که خواب را از سر زنان دیگر همسایه هم گرفته بود و هر کدام تک تک و یا به همراه دختران کوچک خود بسوی  تلی از خاک می رفتند که احتمالاً روزگاری آشپزخانه ، اتاق خواب و با جعبه عروسکهایشان بود... زندگی بازهم باکار آغاز شده بود. غنیمتهای بیرون آمده از خاک بیشتر و حزن مویه ها کمتر وکمتر می شد سرخی غروب اینبار نه از بین برج و باروهای ارگ بم که بر گونه زنان داغدار بم انعکاسی جادویی داشت و خبرنگاراین بارنه باقلم که در قلبش لحظه به لحظه این حکایت حماسی را ضبط می کرد و دوربینش به طرف دست پدری رفت تا لحظه نوازش موهای دخترک بیمارش را جاودانی کند.
*                                    *                                    *
....از راه آمده بود . خاک آلوده و ویران به سان خرابه های عظیم ترین ارگ جهان... آمده بود تا کیسه خوابی را که برای رفتن به ماموریت ، امانت گرفته بود پس دهد اما چیزی روی مژه های سیاه وگردگرفته اش سنگینی می کرد ونگاهش از من میگریخت..اما درآخر نتوانست غرور مردانه اش رابیش از این نگاه دارد و لحظه ای که کیسه خواب را به دستم می داد دستم را فشرده و با چشمهای غمگین و سپاسگزارش به جایی که نمیدانم کجا بود چیره شد و گفت زندگی با دستان تو شروع می شود با دستان تو و همه مادرهای دنیا...
می دانستم حکایتی روی دلش سنگینی می کند نشاندمش و او راوی حکایتی بود که شنیدیم .

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

اسمالو بی یویی جف سویل!

احتمالاًدر خواندن عنوان مطلب همگی دچار مشکل شده اید راستش رو بخواهید خودم هم نمیدانم درست نوشتم یانه  درحقیقت باید بگویم درست تلفظ کردم یا نه  ؟چون این ضرب المثل کردی را همان طوری که تبحر اندکم در زبان کردی به من اجازه میدهد تلفظ کردم وهمونجوری هم نوشتم اما مفهوم آنقدر واضح است که بمحض برخورد کردن بامصداقش به ذهنم میاد و فکرمیکنم معادل فارسی هم داشته باشد .معنی فارسی اون میشه "اسماعیل بود ویک جفت سبیل " وکاربردش هم درمواردی است که شخصی تنها ابزار قدرت وهیبتش راازدست میدهد وچیزی برایش باقی نمیماند اما چطور یاد اسماعیل آقا وسبیل واز این حرفها افتادم ...
دیروز درسایت بینا (bina.ir) چشمم به مطلبی افتاد به نام :گلایه از ممنوع الخروج کردن بدهکاران بانکی ،که درآن ، رئیس اتاق بازرگانی ایران دریک نامه مفصل به ریاست قوه قضائیه خواستار رفع ممنوع الخروج نمودن مدیران شرکتهای دولتی وغیردولتی بدهکار به بانکها شده وخلاصه اینکه  پس از قریب 21سال از تاریخ تصویب لایحه قانونی ممنوعیت خروج بدهکاران بانکها مصوب  20/2/59 شورای انقلاب وماده واحده  این لایحه که به بانک مرکزی اجازه میدهد ازخروج اشخاص بدهکار به بانکها وهمچنین واردکنندگان وصادر کنندگانی که به تعهدات خود عمل ننموده اند از طریق دادسرای عمومی تهران ممانعت بعمل بیاورد ، یادشون افتاده که قانون راازتاریخ 20/2/59 ملغی تلقی کنند!
نویسنده نامه  با بهره جستن  از مجموعه ای ازایرادات ادبی وانقلابی واحساسی و... سعی درمتقاعد نمودن رئیس قوه قضاییه مینماید وموضوعاتی رادر این نامه مطرح میکند  که در هرجمله وحتی کلمات آن نیز نشانی از تناقض وتضاد وکلی از این مباحث منطقی نهفته است که مجال پرداختن به همه آنها نیست اما میشود دانه درشتهای آن را به شرح زیر جداکرد:

1-اولین شگرد چیزی است در مقوله خودرا به کوچه علی چپ زدن که بعله منظور از کلمه شخص شخص حقیقی است ونه حقوقی پس این موضوع مشمول حال مدیران واعضای هیئت مدیره شرکتها نخواهد شد ...جالب است که اگر این حرف از دهان یک فرد عادی شنیده میشد شاید اینقدر آتیش به جان آدم زده نمیشد ولی شنیدن آن از زبان یک دولتمرد جز مایه تأسف چیزی نیست اولین مطلب این است که چرا باید فکر کنیم منظوراز شخص دراین قانون شخص حقیقی است ونه حقوقی ومگر مدیران عامل یا صاحبان سهام وعناوین مرتبط با نوع شرکت سهامی درمقابل عملکرد خود مسئولیت ندارند وقراردادهای مرتبط با دریافت تسهیلات توسط آنها امضا وتعهد نشده است؟؟وبعدش اینکه مگر چند نفراز بازرگانان و وارد کنندگان وصادرکنندگان در قالب فعالیتهای شخصی مبادرت به انجام معامله میکنند؟تا اونجا که من میدونم اکثراً درقالب شرکتهای واردات وصادرات فعالیت دارند و مهمتر از همه اینکه مگرمقدمات و هزینه ثبت یک شرکت چقدر هست که آدم نتواند از قالب یک شخصیت حقیقی به حقوقی تبدیل شود؟وحالا سیستم بانکی وبه هواداری آن بانک مرکزی بنشینند وسماق بمکند تا صبح دولتشان از اونور مرزها بدمد وآقایان بدهکار شرکت  با پول های بی زبان سیستم بانکی به تفرج بپردازند . واین جدای از تبعات ناشی از مستثنی نمودن اشخاص حقوقی از شمول قانون است که از این پس بدهکاران را راهنمایی می کند تا با ثبت یک شرکت وتبدیل نمودن شخصیت حقیقی خود به حقوقی بتوانند قانون را دور بزنند ..

2-دربخش دیگری ازنامه از صنایع ادبی  مددگرفته شده وگفته شده  که فعل استفاده شده دراین لایحه ازنوع ماضی نقلی است ولذ روی قانون با کسانی است که بدهی آنها از زمان قبل از این قانون شروع شده است.
 در اینجا ضمن تقدیر از ایشان که بعنوان یک صاحب منصب وبه ضرورت مورد بلاخره گوشه چشمی به ادبیات وماضی ومضارع  انداخته اند میشود پرسید که  آیا این بدان معنی است که چنانچه بدهی بدهکاران ومدیران شرکتهای دولتی وغیر دولتی   از زمان قبل شروع شود جزو افراد حقیقی محسوب میشده اند وبعد از آن درزمره افراد حقوقی وبدین خاطر شمولیت قانون برآنها منتفی است ؟

3-درجای دیگرازنامه توجه به منطق زمان وضع قانون داده شده است که: منطق حاکم برزمان انقلاب جلوگیری ازورشکستگی بانکها وسقوط نظام اقتصادی است که عمل بدهکاران درحال فرار را نوعی جرم تلقی نموده اند...!!..
یعنی چی؟کمی فکرکنیم..یعنی فقط در دوران پس از انقلاب سیاست جلوگیری از ورشکستگی بانکها وسقوط نظام اقتصادی حائز اهمیت بود ه وحالانیست ؟..آیا منظوراین است که درحال حاضر ثبات نظام اقتصادی آنقدر بی خلل است که با متواری شدن بدهکاران به سیستم بانکی خللی درآن ایجاد نمیشود؟
(البته این موضوع باتوجه به خروج میلیاردها تومان از کشور وآب از آب تکان نخوردن وضع اقتصادی به مدد نرخ افزایشی نفت در بازار جهانی  پر بیراه هم نیست !) وجالب ترازهمه قسمت آخر جمله است : آیا عمل بدهکاران درحال فرارفقط درزمان انقلاب جرم تلقی میشده وحالاجرم نیست؟ !!! یا اینکه تعداد دست اندرکاران پولشویی ومافیای اقتصادی درجمعیت 75میلیونی عصرداده ها کمترازجمعیت 20میلیونی زمان انقلاب است .
جالب ترین استناد ازنظرماجامعه بانکی ها استدلال اخیراست که عنوان شده تسهیلات پرداختی توسط بانکها در قالب قانون عملیات بانکی بدون ربا مصوب 28/12/62پرداخت میشود که خود تأمینات کافی رابرای وصول مطالبات پیش بیبنی نموده است ...ایکاش جناب آقای رئیس اتاق بازرگانی قبل از بیان کردن این موضوع سری به آمار مطالبات معوق سیستم بانکی می زدندوبه درجه برندگی ابزارهای قانون بانکداری بدون ربا پی میبردند....


4-درجای دیگری مطرح شده که این مسئله درمورد دارندگان کارت بازرگانی که برای صادرات وواردات ناگزیربه سفرخارجی هستند، به منزله جلوگیری ازاشتغال وکسب درآمد است چراکه این مدیران باتقبل رنج سفر!!!...
نمیدانم چرابه این نقطه که میرسم ادامه دادن نوشتن کمی برایم سخت میشود..رنج سفر؟؟ آنهم به بلاد خارجه ؟
خدائیش شما به یاد کاروان وراهزن و شتر واینجورچیزها نیفتادید؟
بگذریم ماکه نفهمیدیم اگر این بازار داغ معاملات آنقدرپررونق است وحضوراین مدیران درصحنه های جهانی آنقدرتأثیرگذارکه باسفرآنان کسادی وبدهکاری شرکتها رفع میشود چرا کار به معوق ماندن اقساط بانک کشیده است؟ وتازه این درشرایطی است که ما ندانیم دردنیای امروزه با گسترش تجارت الکترونیک ، وانواع واقسام شرکتهای خدماتی واسطه ای و وجود مسئله دیرپایی مثل" وکیل شرکت "وغیره لازم نیست که حتماًشخص مدیرعامل یا عضوهیئت مدیره رنج سفررابخود تحمیل کند...

5-درجای دیگری ازنامه به مقررات بسیار سختگیرانه آیین نامه وصول مطالبات سررسید گذشته معوق ومشکوک الوصول مصوب 1/7/1388اشاره شده که مثل اینکه قراراست واقعاً منجر به وقوع معجزه ای شود وبه مدد آن  طومار اینگونه مطالبات  برای همیشه درهم بپیچد...ودیگر دینی برروی زمین نماند...
دراینجادلم میخواهد قبل از هرچیز بعنوان یک بانکی از ته دل یک "آمین "جانانه نثار این سخنان کنم وبگویم که منهم آرزو میکنم که این اتفاق هرچه زودتر بیفتد اما نفهمیدم اگر این مقررات سختگیرانه از 88/7/1به بعدتصویب شده پس چراپیشنهاد رفع ممنوعیت خروج بدهکاران ازتاریخ 59/2/20 به بعدمطرح شده که درآن زمان حتی قانون عملیات بانکی بدون ربا تصویب هم نشده بود.
درآخر لب کلام مهم است وپیام اصلی این نامه ،با شروع روند واگذاری مدیریت اکثرشرکتها به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وشرکت کردن وبرنده شدن این ارگان در مزایده های کلان وکسب مالکیت شرکتهای بزرگ طرح این مسئله وتلاش درجهت هرچه بیشتر نمودن فشار بربانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران دورازانتظار نبوده ولازم است آندسته از نمایندگان مجلس که خوددستی براین آتش ندارند وهمچنین رسانه ها ی اقتصادی تمام توان خودرادریاری رساندن به بانک مرکزی درجلوگیری از خلع سلاح نمودن کلی بانکها بکاربندند.

راستی باافشا شدن قضیه بدهی کلان خریدارخودروی رئیس جمهور مردمی به بانکها توسط عناصر خودی ، این پیشنهادهای مطرح شده توسط اتاق بازرگانی ذهن شماراکمی قلقلک میدهد یاخیر؟اگرنه که وای ازدست این ذهن متوهم وناآرام ما واگر شماهم مثل ماقضیه رامرتبط باایندسته از بدهکاران سیستم بانکی میدانید که باید بگم بزن قدش!

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

یک سئوال کوچولو

چند ماه پیش از سوی بانک برنامه ای اجراشد که طی آن تعدادی از بچه های یتیم یا بسیار فقیر تحت پوشش کمیته امداد ازاستان سیستان وبلوچستان به کارمندان معرفی شدند که چنانچه مایل باشند با پرداخت ماهیانه حداقل20000تومان یکی از آنها را تحت حمایت قراردهند برای هر بچه هم خلاصه ای از وضعیت خانوادگی اودرج شده بود که واقعاًتکان دهنده بود وهمینطور عکسهایی که از بچه ها انداخته شده بود احساسات مارابدجوری قلقلک داد ومنهم که مدتها بود تصمیم داشتم به نحوی وارد این مقوله شوم با تعهد پرداخت حداقل مبلغ اعلام شده یک دختر ویک پسر رااز شهرستانهایی که حتی اسمشان را توعمرم نشنیده ودر نقشه هم ندیده بودم انتخاب کردم وبه اصطلاح سرپرستشان شدم :آمنه وآرمین یکی از "اسپکه " ودیگری از"راسک". بگذریم از اینکه نمیدانم با این20000تومان چه حمایتی میتوان از این بچه ها کرد ولی خب برای شروع بهتر همین بود که حد پایین را بگیرم . اما ...پرداخت همین پول ناچیز به من این اجازه را داد که خودم را صاحب اختیار بدانم وتو حساب کتاب زندگیشان وارد شوم ، درطی یکی از تماسهایی که رابط ما از کمیته امداد بمنظور پیگیری پرداخت ماهیانه گرفت از او خواستم که گزارشی از نحوه زندگی آرمین برایم تهیه کند وطبق گزارش معلوم شد آرمین6ساله فرزند چهارم از یک خانواده ایست که 6بچه دارد وپدر آنها حدود یک سال پیش فوت کرده است فکرش رابکنید دوبچه کوچکتر هم بعد ازاو هست! وبزرگترین بچه حدوداً18سال دارد ! هنوز از فکر کردن به اعماق این ضایعه فرهنگی کشور فارغ نشده بودم که ادامه حرفهای مأمورکمیته منو بیش از حد متحیر کرد : ایشان مژده دادند که خوشبختانه هیچکدام از این بچه ها وحتی مادرشان هم معتاد نیست! اودرجواب اظهارنظر من که خب بچه ها که خیلی کوچیکند با لهجه خاص مردم دیارش گفت که : ای بابا خانم اینها خیلی هاشون معتاد بدنیا میان ! با تأثر وحیرت و یأس فلسفی واحساس کینه ونفرت به مسئولین این بدبختی ها فعلاًکاری نداشته باشید وبقیه گزارش رابشنوید : این خانواده 7نفره درحال حاضر در کپر زندگی میکنند وبجز آرمین(لابد خوشبخت!)عضودیگری از آنها تحت حمایت کسی نیست و باهمان مقرری اندک کمیته امداد (که نمیدانم چقدراست) زندگی میکنند .... از شدت استیصال مغزم بکار افتاد ویکهو به یاد یارانه ها افتادم وشروع کردم به چرتکه انداختن وحساب کردم که الآن درمرحله اول 7 فقره پول 80000تومانی ناب باید دریافت کرده باشند واین مبلغ برای یک خانواده کپرنشین که تاحالا20000تومان واندی دریافت میداشته اند کمتر ازیک گنج نیست وحالا باید حداقل توانسته باشند کپررا ترک کرده ودر یک الونک قرار یافته باشند والبته که بزودی باید مبالغ دیگر نیز از زندگیشان سرریزکند خب طبیعی است که تلفن را برداشتم وبعد ازاینکه کلی پشت تلفن سرخ وسفید شدم وقسم خوردم که قصدم از طر ح این سئوال زیر سئوال بردن 20000تومان ارسالی ونیاز یا عدم نیاز خانواده به آن باتوجه به بحث یارانه ها نیست ،پرسیدم که تکلیف یارانه های اینها چه شده؟ شاید باور نکنید که مأمور مسئولی که به محض اینکه یک روز شهریه اینجانب دیر میشه حتی روز جمعه واریز پولم را پی گیری میکنه ابراز بی اطلاعی کرد وانگار که مسئله پیش پاافتاده ای باشد گفت اینها که سواد ندارند و... وحالا سئوال کوچولو که بنظرم باید تمام شبکه برای پاسخ گرفتن آن بسیج شوند وهرکدام به عنوان مأمور پیگیری یک خانواده بی سواد وبی سرپرست وبد سرپرست عمل کنند این است که مسئول پر کردن فرم برای این خانواده ها اگر کمیته امداد نیست پس چه کسی است واگر پرکند به چه طریق به آنهاداده میشود ...ضمن اینکه ظاهراً به این طریق باید بخشی از مشکلات این کمیته جهت پیداکردن یک حامی 20000تومانی حل شده باشد و...به تعبیر دیگر خانواده کپر نشین باید از اصطلاح زبان فارسی حذف شود ما با این حرفهاش کار نداریم وفقط یک سئوال به لیست سئوالاتی که با "رأی من کو" شروع شد وبه آن اقلام بیشماری از این مقولات که قاتل بچه من کیست ؟ ...قبر بچه یا شوهر وبرادرمان کجاست ؟ جرم من چیست ؟ ...مسئول کهریزک چه شد ؟ صاحب کامیون پراز پول و شمش ترکیه کی بود ؟ پولهای گم شده بودجه چی شد؟و....باید اضافه کنیم ودنبالش بگردیم : یارانه های اینها واونها کجاست؟...فرم این عده رو کی پر کرده وکی دریافت میکنه ؟ مخصوصاً اگر خانواده به سلامت خانواده آرمین کوچولوی من نباشد؟
  پی نوشت:راستی بنظر شما جناب اقای محصولی بعنوان وزیر کشور آیا معنی :کپر نشین "رامیداند؟برای اینکه راحت بتوانید جواب بدهید بد نیست مطلب "زمانی برای برداشت محصول را از سایت هم میهن مطالعه کنید.

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

نگار هفت کار

خیلی وقته که وبلاگم به روز نشده .به روز که چه عرض کنم به ماه هم نیست وشاید به فصل !حتماًحدس میزنیدکه جریان همان آبگوشت دوتلیته است است وپس لرزه های پس از خوردن خربزه...

دلم برای گفتن ودرددل کردن بدجوری تنگ شده اما برای اولین بار درزندگیم تصمیم گرفتم دو یاچند هندوانه رابایک دست بلند نکنم .یادم میاد کوچکتر که بودم مامانم گاهی" نگار هفت کار " بهم میگفت واین کنایه از اونجا بود که من دلم میخواست همه کاررو باهم بکنم والبته کمتر موفق میشدم بیشتر از یکی یا دوتای اونهارو درست انجام بدم وشاید به این خاطر بود که کمتر درتمام زندگیم چیزی به اسم مشوق داشته ام وهمیشه اکثر اطرافیانم با اکثر کارهای من مخالف بودند ...

تاوقتی ازدواج نکرده بودم سهمم محرومیت بود وغصه واشک وحسرت وبعد از ازدواجم به یمن اینکه شوهرم به زورگویی وقلدری برادرهایم نبود ویه جورایی نفوذم دراون بیشتر وبین خودمان بماند پرروتر از اونم تاحدودی به کارهایی که از نوجوانی باید انجامشان میدادم پرداختم اما باپوست کلفتی ومالیدن پیه قضاوتهای نا عادلانه وسرزنش شنیدنها ودزدیدن از خواب واستراحت خودم ... پشیمان نیستم چونکه من همین هستم که هستم ونباید چیز دیگری باشم.چراکه ...

بگذریم قصدم این بود که عذر تقصیری از غیبت در وبلاگستان آورده باشم بد جوری به درس وکتاب وکنکور مشغولم والبته ازتصمیمم خیلی خوشحالم وحد اقل اگر به خواسته ام نرسم( که دلم روشنه که میرسم ) اما همین بس که با دنیایی از مطالب علوم انسانی آشنا شدم واگر چه درحد دیپلم اما بازهم خودش دراین وان افزای بی مطالعه ای وتنها به مسائل روزمره پرداختن غنیمتی است اگه این کاررا نمیکردم عمراً با سقراط وافلاطون وابن سینا وسوفسطائیان وجغزافیای طبیعی و اقسام آرایه های ادبی وتقطیع هجایی وعلوم نقشه برداری ورویکرد شناختی وووو.. می پرداختم . من آدم بی مطالعه ای نبودم وشاید بهتره بگم زیاد بی مطالعه نبودم اما دیگر مطالعاتم فقط محدود میشد به خواندن ودنبال کردن مسائل اجتمایی بقول خودم وبقول دیگران سیاسی(چون بنظر من عمده کاری که در ایران انجام میشه اجتماعیه ونه سیاسی ولی چون علوم اجتماعی کمی تا قسمتی رنگ وبوی منطق وحقیقت دارند خوب البته که هرحرف حقی سیاسی وحتی امنیتی میشه وبعد هم فتنه گری وجاسوسی...) ، ورزش وچرخیدن تو اینترنت و و غذای روحم هم رمان بود وحل کردن جدولهای باحال روزنامه همشهری! به هرحال خوشبختانه هرروز بیشتر از روزپیش علاقه مند میشوم اما طبق معمول مشکلاتم زیاده . کار طاقت فرسای اداری مسئولیت منزل واشپزی ومهمانهای گاه وبیگاه ودوست داشتنی ، لزوم کمی درکنار همسر بسربردن وادای زن های همه فن حریف ومسلط به زندگی رو درآوردن ، خستگی های شبانه ومیل مفرط به دنبال کردن سریالهای درپیتی ولی جذاب فارسی 1 اونهم پس از یک روز خسته کننده وکلاس کنکورهای 5ساعتی درحالی که روی راحتی گرم ونرم جلو تلویزیون لم دادی وچای وتخمه و.. ولی بدترینش من رو یاد مقدمه نامه های زمان کودکی مان می اندازد"...ملالی نیست جز دوری از شما که امید است بزودی مبدل به دیدار گردد.."

آره بیشتر ازهمه غم دوری از وبلاگم وشوق نوشتن آزارم میده اما واقعاًمجالی نیست ... سعی میکنم این یکی رو براش راه حلی پیدا کنم واگه خدا کمک کنه وکمی عقب ماندگی های درسیم رو جبران کنم روزی یک ساعت را به نوشتن بگذرانم.. بایک بیت شعر زیر درحق خودم دعایی میکنم وتا درد دلی دیگر به خدایتان میسپارم اما خوشحال میشوم اگر وقتی بعد از چند روز که وبلاگم رو چک میکنم نظریا نوشته ای روببینم .تنهایم نگذارید:

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که درازاست ره مقصد ومن نوسفرم.....

ش

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

اخوان


ََباید تاساعت هشت به میدان توپخانه برسی والآن ساعت هفت وچهل وپنج دقیقه است و تازه داری  ازدرخانه خارج میشوی .زیر قابلمه سوپ را کم میکنی ومیزنی بیرون. تو کوچه استخاره میکنی که از اتوبوسهای میرزای شیرازی استفاده کنی یا ولی عصر. بعد مسافت میرزای شیرازی  وولی عصرراتا خانه مقایسه میکنی  وجوابت ولی عصراز آب درمیاید تقریباً تا ایستگاه اتوبوس میدوی وبرخلاف همیشه که پیدا کردن یک اتوبوس راه اهن تواونهمه اتوبوسی که تامیدان ولی عصر یا میدان امام خمینی  میروند یک غنیمت است تند وتند اتوبوسهای راه آهن جلویت صف میکشند سری اول راسوار نمیشوی وچنددقیقه بعدسه اتوبوس دیگر سر میرسند :همه راه آهن .دیگر مشکوک میشوی از راننده میپرسی راه آهنه ؟
- کجا میخوای بری ؟
- میدون امام .میگه سوار شو.باتردید سوار میشوی برایت عجیب است اما دیگر سوار شده ای.
-بیمارستان امام که نمیری؟
-نه میدان امام.( سعی میکنی با غلیظترین لحجه ممکن میدان را تلفظ کنی تا شبه ای نماند .جوابت سکوت است وخوشحال میشوی.
توراه سعی میکنی به این فکرنکنی که چرا تواینهمه روز خدا سمینار باید روزپنجشنبه که اداره تعطیل است برگزار بشه اونهم درست همانروز که برای شام حدود 25نفر مهمان دعوت کرده ای .اما مگر میشه فکرنکرد .صدای راننده تورا نجات میدهد.
-امام خمینی.
..گیج وگنگ از پنجره به بیرون نگاه میکنی وهیچ مشابهتی با میدان توپخانه نمیبینی . به راننده میگویی .با دست خیا بان سپه را نشان میده :
- اوندست خیابون اتوبوس هست...
.حوصله ووقت این را نداری که با راننده بحث کنی که اگرنمیخواستم دوتیکه مسافرت کنم باید کی رو میدیدم ...(تازه ممکنه راننده از کمک کردن به نفر بعدی پشیمون بشه ).تشکر میکنی ومیری توایستگاه اتوبوس وصبر میکنی .حدود 10دقیقه بعد اتوبوسی میاد : مقصد فیاض بخش واین تنها اتوبوس دراین مسیراست . سوار میشوی وچون دیر جنبیده ای یه جایی بین قسمت زنانه و مردانه  اتوبوس معلقی...
اینجا فیاض بخش است وتا حالا حدود 45 دقیقه تاخیر داشته ای وباید بقیه مسیر راهم پیاده بروی... چیزی زیر گلویت آزارت میدهد ودلت میخواهد گریه کنی مقاومت میکنی ودنبال راهیَ میگردی که بتوانی به دوری مسیرو به بدبیاریهایت فکرنکنی و و"اخوان " به دادت میرسد ...
از نوجوانی عادت کرده ای هروقت مسیری راپیاده وتنها طی کنی برای خودت  شعر بخوانی  : روز برفی" زمستان ": و "سگها وگرگها" ، روزهای پایانی سال شعرهایی از فروغ  و بیشتر" آن روزها " و استثناً  اول دیماه  هرسال " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد". صبحها ازشاملو وشبها از مشیری وهروقت چشمت به آبی،سبزه ای پرنده ای می افتد"سهراب".خلاصه شعر رفیق تنها یی ودرمان درد توست هنگام  گریه های بی وقت و نطلبیده وشادیهای گهگاه. وحالا صدایت را میشنوی :
" فتاده تخته سنگ آنسوی تر انگارَ کوهی بود ..." گاهی اوج میگیری وخون دررگهایت جمع میشود : "هلا  یک  دو  سه دیگر با ر...هلا یک   دو  سه دیگر  بار...."وگاهی صدایت رنگ افسوس بخود میگیرد: "پس از لختی دراثنایی که زنجیرش صدا میکرد گرفتیمش که پنداری که میافتاد  نشاندیمش ..."
   به میدان امام خمینی رسیده ای . ضلع شرقی ساختمان بانک تجارت . صدایت رامیشنوی: " وشب شط علیلی بود بی مهتاب .". رسیده ای .صدا خاموش شده است ومیدانی دیگر نه عصبانی هستی  ونه خسته  فقط دلت برای اخوان تنگ شده است....

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

آبگوشت دوتیلیته!

سالی که گذشت یکی ازسخت ترین دوران زندگیم بود نمیگویم که سخت بود وگذشت ، چون این من بودم که سعی کردم ادای روشنفکرها رادربیاورم و وانمود کنم که توانسته ام همه چیز راآنطور که هست بپذیرم و بااوضاع کنار بیایم. درواقع من مشغول زندگی کردن بزرگترین دروغهای عمرم هستم ، بیرون ازژست های روشنفکری واحساسات خالص مادرانه حال یک بازنده را دارم وفکرمیکنم پنهان کردن این احساس وتظاهر به اداهای امروزی سختترین کاریست که میشود از یک مادرانتظار داشت .
پسرم بی تفاوت ترین آدم روی زمین به آینده وسرنوشت خودواطرافیانش ازآب درآمد وآنقدر پیش رفت که حتی شب کنکور  هم تا پاسی ا ز شب بیرون بود وزحمت انتخاب رشته راهم به خودش نداد .صرف نظر از اینکه کاردرست یا غلطی باشد مجبورشدم دفترچه کنکور راچند بار بخوانم وحالا برای خودم یک پا متخصص شدم ومعنی سهمیه منطقه ای ،کشوری ناحیه ای و قطبی راخوب میدانم اما بهیچوجه قصد بازارگرمی ندارم ونمیخوام آخرش یک شماره تلفن بدم که آینده بچه ها تون روبه من بسپارید برعکس میخوام تمام کسانی که این پست رو میخونند منو درگرفتن یک تصمیم مهم یاری کنند.
ماجرا ازلحظه ای آغازشد که بدنبال دقت نظر درجمله جمله دفترچه راهنمای انتخاب رشته به این نکته پی بردم که صرفاً استفاده از آموزش رایگان یکبار بیشتر امکان پذیر نیست ونتیجه اینکه اگربخوام میتونم درآزمون سراسری شرکت کنم وفقط حق انتخاب رشته های روزانه روندارم...
وای ... فکرش رابکنید برای یک لحظه چشمم روبستم وباخودم فکر کردم که میشه از اول شروع کرد ،میدانم که این مسئله شاید برای همه شما مضحک به نظر بیاید اماگفته بودم که ازاول زندگی وازوقتی خیلی کوچک بودم دلم میخواست یک وکیل باشم اما جو سالهای دور این باوررا بوجودآورده بود که فقط کسانی که نمره رشته ریاضی وتجربی رانیاورده باشند سرازرشته ادبی یاهمان علوم انسانی درمیاورند واین ازنظر خانواده من قابل قبول نبود که دختر زرنگشان درکنار بچه تنبلا تویک کلاس درس بخواند این بود که منهم ، برای اولین بار بدون هیچگونه مقاومتی تسلیم شدم والبته آنقدر به ریاضی وفیزیک علاقه مند شدم که جای هیچ پشیمانی برایم باقی نماند .
شاید برای شماهم پیش آمده باشد که حسرت روزهای گذشته رابخورید وگاه وبیگاه بگویید اگر عقل حالاموداشتم اینکاررومیکرم واون کاررانمیکردم . منکه همیشه بابت روزهایی که دردانشگا به یا به بطالت گذراندم ویا جوسنگین دوران جنگ ودرس خواندن در یک منطقه نظامی امکان زندگی طبیعی دانشجویی را ازمن گرفت افسوس میخورم ، به خودم گفتم فرصتی پیش آمده تا جوانی آغاز کنم وبدنبال رؤیاهای خودم بروم ...و هزاران رؤیا ی دیگر که تا بهشون نرسم بیان کردنشون صحیح نیست ...
خلاصه این که میخوام درکنکورسراسری امسال شرکت کنم !درست است کنکورسراسری نه آزمون کارشناسی ارشد! شاید با خودتون بگید خوب این چه کاریه بشین بخوان همین رشته روکارشناسی ارشدادامه بده...
اما نه . من نمیخوام به زورکلاس کنکور وخواندن طوطی وار یه دفعه بپرم تو کارشناسی ارشد ومجبور باشم بدوم تا ازبقیه جا نمانم من میخوام :
درمتن چالشهای کلاس باشم وبطور عمیق هرمبحث حقوقی روردنبال کنم
شاید  حضورداشتن درجو همکلاسی هایی به سن بچه های خودم به درک متقابل ما کمک کند
• -پس از بازنشستگی بطورجدی یک دفتر وکالت بازکنم وبطور حرفه ای برای حقوق همه انسانها ونه فقط زنان وکودکان تلاش کنم.
وچندین دلیل محکم دیگربرای گرفتن این تصمیم دارم اما بعضی مسائل هستند که ناخود آگاه به مغز آدم خطور میکنند وهر روز که میگذرد شجاعت من رو کمتر میکنند ونمیگذارند درست فکرکنم :
تاچه اندازه جامعه منظورم اطرافیانم (خانواده ،دوستان و..)به تصمیم من احترام میگذارند ؟
آ یا کسی برای برنامه و درس من ارزشی قائل هست ؟ یا مثل همین حالا اولین کسی که باید در وقت رخدادهای غیرمنتظره برنامه هاشو حذف کنه منم وآنوقت بادرس ودانشگاهم چه کنم؟آیا این باب دیگری از مشکلات بی پایان زندگی من نیست ؟
آیا همکلاسیهایم میتوانند بچشم یک همکلاسی به من نگاه کنند؟یامثلاچون به سن مادرشون هستم من رامنزوی نمیکنند؟
وکلام آخر این که آیا دراین سالهای میان سالی دانشگاه رفتن لطفی دارد یا اینکه طعم گس آن روزهای جوانی ودانشگاه راهم خراب میکند؟
مادرم به هرکاردوباره ایکه دیگر لطفی نداشت وارزش اولی راهم خراب میکرد میگف" آبگوشت دوتلیته "!
وآن حکایت کسی است که کاسه آبگوشتش راتمام میکند وچون مزه آن بدهنش خیلی خوب میاد دوباره طلب آبگوشت اضافه میکند و دوباره نان توش تیلیت میکند غافل از انکه نه تنها دومی خوشمزه گی اولی را ندارد لذت کاسه اول را هم ازبین میبرد( چیزی که در زندگی روزمره مصداقش برای مامان مراسم ازدواج دوباره برای عروس وداماد بود وبعداً دراقتصاد درمبحث سیر نزولی مطلوبیت برحسب مصرف با آن برخورد کردم . ) " .جان کلام اینکه آیا این دانشگاه رفتن من حکایت آبگوشت دوتلیته نخواهد شد؟