‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت های یک بچه دهه شصتی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت های یک بچه دهه شصتی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

دختردایی دولت








دختردايی دولت، دختر دايی ِ زن عمو بود و ما نیز به همین اسم صدایش می کردیم. چندباری او را در خانه ی عموی بزرگم ديده بودم. می آمد به مهمانی هایی که زن عمو برپا می کرد. مهمانی های زنانه در کرمانشاه از بعد ازظهر شروع می شد و تا ساعتی قبل ازآمدن مرد خانه ادامه داشت. زنان دوست و فاميل محله های نزديک، بعد ازراهی کردن شوهر سر و صورتی صفا ميدادند و پياده با دختران شان راه می افتادند می رفتند به خانه هایی که دعوت داشتند . در این مهمانی ها چايی خورده می شد وگاهی قاچی هندوانه و به ندرت شيرينی. گاهی هم دم دمای غروب، نان و پنير وسبزی و يا نان و ماست ِ چکیده ای صرف می شد.


معمولاً با وارد شدن اولين مهمان، خانم صاحبخانه با گشاده رويی بچه ای را دنبال دوست يا فاميل مشترکی در همان محل مي فرستاد تا او هم بيايد و لذت ِ با هم بودن را قسمت کنند. مخصوصاً اگر مهمان اولی از سر و وضع ِ خوبی برخوردار بود و از خانواده زن محسوب می شد، صدا زدن وابستگان خانواده مرد امری واجب بود!
دختر دايی دولت از اين دسته بود. او در مقایسه با زنانی که من آن موقع می شناختم مرتب تر لباس می پوشيد. پيرهن سورمه ای يقه هفت يراق دوزی شده با گردن آويزی که تا روی سينه می رسيد، آخرين تصويری است که از او به ياد دارم.


چند هفته ای از انقلاب گذشته بود که یک شب زن عمويم هراسان به منزل ما آمد و گفت که دختر دايی دولت از صبح زود که برای خريد بيرون رفته، ناپديد شده و از پدر و برادرانم خواست که برای یافتن اش به او کمک کنند. مردهای خانه برای جستجو رفتند و ما که ابتدا فکر می کرديم موضوع تومايه هايی تصادف وغش کردن در خيابان واين جور چيزهاست، زیاد کنجکاوی نکردیم، اما وقتی حرف های دخترعموی بزرگ ام به ماجرا رنگ وبويی سياسي داد کنجکاوتر شدیم. دختر دايی دولت ساواکی بود!
خبر تکان دهنده تر از آنی بود که فکرش را می کرديم.


برای ما تا آن موقع ساواکی ها مردان کله تاس وشکم برآمده ای بودند با سبيل های خطی و کراوات های پهن. پذيرش این که دختردايی دولت با آن صدای گرفته مادرزادی و صورت نسبتاً مهربان ساواکی باشد، سخت بود.


بهت و حيرانی ما زماني به نهايت خود رسيد که دخترعموجان به ذکر خاطراتی دررابطه با سوابق کاری او پرداخت. از قرار در يکی از مهمانی های خانوداگی، دختردايی که خوش مشرب وکمی شوخ هم بودند اعلام می کنند که تمام صحبت های مهمانی را ضبط کرده اند وبرای اثبات مدعا نگين گردنبند خود را می چرخانند. چند لحظه بعد در کمال ِ ناباوری صدای محاورات جمع پخش می شود! گردن آويزی که فکر می کردیم بخشی از خاطرات ِ جوانی دختر دایی دولت است، در واقع ابزار کار وی به شمار می آمد.


تمام شب دربهت وناباوری بوديم. ماجرا پليسي شده بود. آخرشب پدر وبرادرم از تجسسی بی نتيجه برگشتند و تنها چیزی که برايشان روشن شده بود این بود که در روز ناپدید شدن، او را دیده اند که با دو پسر جوان به درمانگاه آمده و بعد از معاینه وگرفتن دارو، او را به مکان ِ نامعلومی برده بودند. به گفته منشی درمانگاه، دختر دایی دولت نمی توانسته حرف بزنه و منظورش را فقط با اشاره دست می رسانده. ماجرا پیچیده تر و مرموز تر شده بود.


صبح روز بعد، آفتاب نزده با صدای در زدن های شتابزده زن عمو از خواب بيدار شديم. قيافه اش از وحشت سفيد شده بود ونفس نفس می زد. خبر تکان دهنده ای با خود آورده بود: اذان صبح را نگفته بودند که زنگ در منزل دختردايی دولت در خيابان نوبهار به صدا در می آید، اهالی منزل که در را باز می کنند با يک گونی مشکوک مواجه می شوند. گونی را که باز می کنند با جسد دختر دایی دولت روبرو می شوند. آثار کبودی در چند جای بدن خصوصآ در ناحيه گلویش ديده می شد. گچ زير ناخن هایش از چنگ زدن ديوار واحتمالاً درد و فشار وارده بر او حکايت داشت. موهايش را در دهانه ی گونی جمع کرده بودند و يک جا با بند کفش بسته بودند.


دختران نوجوانش با دیدن جسد ضجه می زدند و اشک می ریزندآ اما مردم دعوت شان می کنند به سکوت و شکیبایی که وضع را از اینی که بود بدتر نکنند!


اين که دختر دايی دولت چه اطلاعاتی فروخته بود و چه کسانی را به ساواک راپُرت داده بود، بحث جدايی است. قطعاً اگر شرايط بحرانی روزهای اول انقلاب اجازه می داد و شور انقلابی مردم فروکش می کرد، عادلانه تر بود که به جرایم دختر دایی دولت در دادگاهی رسیدگی می شد و فرصت دفاع می یافت. ای بسا که بازماندگان قربانيان با اقامه ی دعوا در دادگاه به حق خود می رسيدند اما نه تنها فرصتی برای احقاق حق به قربانیان احتمالی گزارش دهی های دختردایی دولت داده نشد بلکه تا آنجا که من اطلاع دارم حتا يک نفر از افراد فاميل هم جرأت و جسارت این را نداشت که با ارایه ی شکایتی به مراجع قانونی، علت ِ قتل خدابیامرز را پیگیری کند.


قتل هایی از این دست و تسويه حساب های شخصی وخارج از چارچوب قانون، علف های هرزی بودند که در خاک پاک ِ انقلاب می روييدند.


سال ها بعد گونی ها ی اجساد ِ دیگری در گوشه وکنار پيدا شد و افراد بيشتری ناپديد شدند. بی تفاوتی در برابر این قتل ها و آدم ربایی ها و سکوت ِ بازماندگان به خاطر ترس ، آبروریزی و ... باعث شد این جنایات ابعاد وسيع تری بیابند و بعدها به صورت قتل های زنجيره ای در آیند!





۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

سرهنگ


گفتم که انقلاب با تمام زیبایی های خود درهمان روزها وماههای اول شاهدصحنه های  زشتی شد که اثرات مخرب آن بر روی طرز تفکر مردم  برای همیشه باقی ماند  که از این میان می توان به دو نمونه زیرکه بعید میدانم در جایی ثبت شده باشد ،اشاره کرد:

یکی دوروز از پیروزی انقلاب نگذشته بود که برادرم هراسان از درآمد وخبردادکه سرهنگ الف 4تا ازسربازان زیردستش راکشته و بعد هم مردم اورا گرفتند ودارزدندو..


... برادر سرهنگ الف از آشنایان دور خانواده  بود...والبته من شخصاً] چیزی تا اون موقع راجع به خود اونشنیده بودم . خبر تکان دهنده ای بودکه بزودی نقل تمام محله شد وموجی از وحشت ، ناباوری ونفرت را در فضا پخش کرد. اولین احساس ، خشم ووحشت از اتفاقی بود که برای سربازان پیش آمده  ..وبعد عمق فاجعه ای که تعریف می شد اعدام یک نفر ولو مجرم  بدون رأی دادگاه وآن هم نه توسط حاکمان ، توسط مردمی که معلوم نبود مرکب از چه کسانی بودند...احساس می کردم تعریف جدیدی از مردم دارد وارد ادبیات می شود گروهی که معلوم نیست چطور دور هم جمع می شوند وچطور روی موضوعی به این مهمی بایکدیگر توافق می کنند وچطور به یکباره یک نفر بنام همه آنها کارراتمام می کند.......جای پرداختن این افکار نبود شایعه لحظه به لحظه ساعت به ساعت وروز به روز تغییر می کردند وهمزمان جزئیات دیگری از ماجرا ی اعدام برملا می شد اولین خبری که از اعتبار افتاد کشتن 4سرباز بود که به زخمی شدن 2نفر تعدیل شد وبعد از یکروز زخمی کردن هم جای خودش را به تهدید کردن با اسلحه داد ...اما آنچه که نه تنها تعدیل نشد بلکه عمق فاجع اش هر لحظه بیشتر از پیش عیان شده بود سرنوشت شوم سرهنگ بود طبق اخرین اخباری که شنیدم فردای روز انقلاب چندنفر از سربازان زیر دست سرهنگ با توجه به شناختی که از شاه دوستی سرهنگ داشته اند و احتمالاً از قبل هم دل خوشی از او نداشته اند سربه سر او گذاشته و پیروزی انقلاب را به رخ او کشیده اند وسرهنگ که حالت آنها را نوعی به استهزاءکشیدن خود می داند شروع به رجز خواهی وتهدیدشان می کند و اسلحه را هم به روی آنها می کشد اما ..بعضی ها می گفتند چند تیر هوایی هم شلیک کرده اما در موثق بودن آن شک دارم به هرحال همین مسئله آتش خشم آنان را شعله ور میکند وبه سرهنگ حمله می کنند ونهایتاً با بستن پای او به وسیله طناب یا کمربند اورا مسیر بسیار طولانی بر زمین می کشند ...شاهدان می گفتند که تا چها راه اجاق که اورا آورده بودند بدنش خونین ومالین بود..


بدترین قسمت ماجرا اینکه وقتی بدن نیمه جان سرهنگ به "چارراه اجاق" می رسد با پخش شدن شایعه مربوط به کشتن یامجروح شدن چند سرباز انقلابی به دست سرهنگ آتش خشم انقلابی گروهی از مردم(؟) شعله ور می شود وبا همان طناب یا کمربند از تیر چراغ راهنمایی چهارراه با پا اورا بالا کشیده و از همان جا رها می کنند والبته که مغز سرهنگ با برخورد به زمین متلاشی می شود ...


چند روزبعد عکسی را که از او قبل ا زسقوط ازپایه چراغ گرفته بودند دیدم سروصورت که بواسطه آویزان شدن از پا سروته بود آنقدر ورم کرده بود که وحشت هر انسانی برانگیخته می شد ...بعد از آن هم حکایت پولهای کفاره و جمع کردن پولها توسط معتادان از روی جسد ..حکایت های بعدی بود که دهان به دهان می گشت وبدین ترتیب چهره انقلابی که نطفه آن با آرزوی پر کشیدن پرنده خوشبخت آزادی درآسمان ایران بسته شده بودونماد آن کبوتری باشاخه ای گل دردهان بود شروع به زشتی گذاشت ونمی دانم از آن روز بود یا روز دیگری که مردم به خود حق دادند که یکطرفه هم شاکی باشند ، هم قاضی وهم مجری حکم...ودر این چنین لحظه هایی بود که خشم بعنوان یک نهاد تصمیم گیری "قدر" به رسمیت شناخته شد .وبد اخلاقی آرام آرام جای خود رادر جامعه باز کرد....


۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

انقلاب -2

یکی از روزهای بعد از انقلاب بود که به من اجازه دادند با زن عمویم به یک تظاهرات بروم. هر چه فکر می کنم که تظاهرات برای چه بود یادم نمی آد. در حقیقت اولین باری بود که به من اجازه داده می شد به خیابان بروم . ازمردمی که دور و برم بودند، خجالت می کشیدم احساس می کردم که دارم صاحب انقلابی می شوم که آنها بر پاکرده اند و نمی دانم چرا حتی یک بارهم به ذهنم خطور نکرد که شاید همه آنها هم مثل من اولین باری باشد که به خیابان آماده باشند. همان طور که حدس می زدم تظاهرات بعد از انقلاب اصلاً چنگی به دلم نزد. به خانه برگشتم ومنتظر غروب ماندم تا برنامه های تلویزیون شروع بشه .اخبار که تا آن موقع فقط مورد علاقه آقاجون بود برای همه حتی مامانم که یک شاه دوست دو آتشه بود جذابیت خاصی پیدا کرده بود. حالا دیگر می شد نیروهای انقلابی را از نیروهای دیگر شناسایی کرد. خانم احترام برومند گوینده برنامه کودک ما بود که اگر اشتباه نکنم باید همسرآقای داود رشیدی بازیگر بزرگ سینما باشد. یعنی مادر همین لیلی رشیدی خودمان باشد. در دوران قبل از پیروزی انقلاب روال برنامه ها به هم خورده بود ومن هم که 14-13سال داشتم با وجود اینکه ادای آدم بزرگ ها رو در می آوردم و وانمود می کردم توجهی به برنامه کودک ندارم ته دلم برای برنامه های عادی وکارتون مورد علاقه ام "تنسی تاکسیدو" ، قصه های خانم عاطفی و اون لالایی بعدش تنگ شده بود. دیگر از خانم برومند خبری نبود و فقط چند بخش بی مزه و نقاشی های بچه هارا نشان می دادند و من به فکرم نرسیده بود که کارکنان رادیو تلویزیون ملی ایران در اعتصاب عمومی هستند واین چند برنامه هم توسط نظامیانی که آنجا را اشغال کرده بود پخش می شد. به هرحال بعد از پیروزی انقلاب سر وکله خانم برومند هم پیدا شد و ما فهمیدیم که بله ایشان هم از نیروهای پیوسته به انقلاب بوده اند. تعدادی ازمجریان دیگر اصلاً حضور نداشتند و ما هیچ وقت نپرسیدیم که کجا رفتند مثل خانم گلی یحیوی و شهناز خاقانی. خانم برومند فرقش رو از وسط باز کرده بود و علی رغم این که بسیار خوشحال بود، اما رنگ پریده به نظر می رسید و موهایش هم خیلی کم پشت بود. حالا یا گریم نکرده بودند ویا خودشون می خواستند ساده تر وصمیمی تر به نظر بیایند.


تلویزیون تند وتند خبر از دستگیری ضد انقلابیون می داد. امرای ارتش یکی پس از دیگری دستگیر می شدند وهمین طورافراد وابسته به ساواک.پس از یک سری کش وقوس ها تیمسار نصیری که من به طور ناخودآگاه از اسمش وحشت می کردم، دستگیر شد. وقتی که تو تلویزیون او را نشان دادند سروصورتش ورم کرده بود و وحشتناک تر از تصویری شده بود، که در ذهنم ساخته بودم. هرچی خبرنگاران ازش می پرسیدند، با اشاره دست جواب می داد وخیلی نامفهوم می گفت که نمی تواند صحبت کند. شاید هم آن قدر کتک خورده بود که نمی توانست حرف بزند. شایعه ای بر سر زبان ها افتاده بود که او داشت با حرکات دست پیام هایی را به افراد خود می داد به هر حال دستگیری او دل خیلی ها را شاد کرده بود. اما حکایت امرای ارتش حکایت دیگری بود. ، اسم های آنها را دقیقآ به یاد ندارم: تیمسار قره باغی و ربیعی و... از آنها تلفنی پرسیده می شد که آیا به شاه وفادارند؟ و بیشترآنها با صراحت جواب می دادند که ما به سوگند وفاداری خود وفاداریم . این قدر این جواب را دادند که سران انقلاب باورشان شد که آنها در معذورات سوگند خود هستند وهمان موقع فتوایی از آیت الله خمینی صادر شد که سوگند های قبلی را بی اعتبار و زیر پا گذاردن آن را بلااشکال اعلام می نمود. در هرحال آنهایی که برعقیده خود بودند به جوخه های اعدام سپرده شدند.

در آن روزها حسی در درونم بود که باید آن را پنهان می کردم. من باید یاد می گرفتم که انقلابی باشم وانقلابی بودن یعنی این که باید نسبت به همه آدم هایی که در مقابل عقیده ات بودند کینه یا بقول آن موقع ها قهر انقلابی داشته باشی، اما واقعیت این بود که من این کینه را نداشتم. از بچگی عاشق فیلم هایی بودم که صحنه های دادگاه ، دفاع وکلا و جدال آنها با دادستان ، فراخواندن شاکی، اعتراض به قاضی و وارد است و وارد نیست را با خود داشت. چقدر دلم می خواست برای همه آنهایی که دستگیر می شدند شاهد دادگاه هایی این چنین باشم . مخصوصاً وقتی جسد امرایی را می دیدم که بعضاً از نیروی هوایی و یا در وضعیتی بودند که بعید به نظر می رسید در کشتار مردم دستی داشته باشند، به زور می توانستم اشکم را نگاه دارم . وفاداری را همیشه یک صفت مقدس می دانستم واین که کسی به خاطر وفاداریش اعدام شود برایم قابل هضم نبود. به خودم می گفتم حتمآ آنها سزاوار اعدام بوده اند و گرنه چهره انقلابی که این همه به آن افتخار می کردم و شور در قلبم ایجاد کرده بود، خدشه دار می شد.

۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

انقلاب-ا

دروغ بزرگ گفته شده بود ومن که نمیدانستم زندانی سیاسی اصلاً کیست وبرای چه زندانی است ، وآزادی راکه فریاد می زنیم را برای چه می خواهیم شدم رهبر انقلابیون مدرسه!  (اصلش این بود که تا اونموقع نه من ونه بقیه همکلاسی هایم استبداد واختناق را شخصاً احساس نکرده بودیم  وشاید به همین خاطر آزادی را هم نمی شناختیم) دیگه نمی توانستم بی خبر  بمانم ...شب ها درخانه رادیو بی بی سی روشن می شد ومن  سعی می کردم از لابلای اخبار یه چیزهایی دستگیرم شود وتو مدرسه کم نیاورم...تو همین اوضاع واحوال سیر می کردم و با حافظه قوی که داشتم سعی می  کردم هرروز چهارشنبه که ادبیات داشتیم شعر بلند بالایی را حفظ کنم.
.زمستان ،  کتیبه ، سگ ها وگرگها از اخوان ..آی آدمهای نیما ...چند شعر از فریدون توللی و...جای کوچه وسایه های مشیری ، پیکر تراش نادرپور ومنظومه های مصدق را در ذهنم گرفتند .سعی می کردم اشتباه نکنم ودر جایی لو ندم که چند تا شعر از مهدی سهیلی  یا حمیدی را تاحالا حفظ کرده ام ...

جالب بودکه تا آن موقع نمی دانستیم  نخست وزیری به اسم مصدق هم وجودداشته ، چه کارهایی کرده وسرنوشتش چه شده باست. تند و تند طی چند ماه اطلاعاتم را وسعتی بخشیدم به عمق 1میلی متر! نمی دانم دقیقاً نمی دانم چند ماه گذشت که یکهو خبردادند زندان ها راباز کردند و چه شکلی شد که کلیه ًزندان ها از مجرمین خالی شد . مردم دسته دسته برای دیدن زندان می رفتند انگار که غار جدیدی در اثر اکتشافات زمین شناسی کشف شده باشد .یکی از عموهای من هم قصد بازدید از این مکان تاریخی را گرفته ومن را هم به همراه خودش به این جای دیدنی برد...

زندان تقریباً همان چیزی بود که در تصورم بودونوعی حال اشمئزاز وخوف ازدیدن آن به من دست داده بود تقریباً کف همه سلول ها پتو سربازی افتاده بود معلوم نبود که طی چه حادثه ای در زندان بازشده بود که همه چیز شدید به هم ریخته واین محیط را ترسناکتر جلوه می داد تکه هایی از لباس های زیر..وگاه یک عدد سیب زمینی یا پیازتوی اتاق ها وراهرو ها افتاده بود..خلاصه مردم باترس ووحشت از زندانی ها می گفتند: آره اینجا جای قاچاقچی هاست ،  این زندان خانم رییس ها وزنان معتاد است و..خلاصه از همه چیز حرف می زدند غیر از اینکه اللآن این زندانی ها کجا رفته اند وچه می کنند...سهمی که به ما ازاین بند گردی رسید این بود که شدیداً مریض شدم یک عفونت بسیار وسیع در ناحیه سر وچشم که مجبور شدم مدتها در منزل بمانم اگرچه مریض هم که نبودم بازهم مدرسه تعطیل بود اما من مدرسه رفتن را دوست داشتم نه فقط به خاطر اینکه از درس خواندن خیلی لذت ببرم ..نه اصلش این بود که من در محیطی زندگی می کردم که آزادیهایم بسیار محدود بود وهر آتشی که می خواستم بسوزانم باید تو همون مدرسه انجام می شد وگرنه اجازه بیرون رفتن واینجور برنامه هایی به من داده نمی شد..ا.برادر هایم هردفعه که به خانه می آمدند شعارهای تازه ای رازمزمه می کردند ، توی فضا بوی گاز اشک آور می پیچید وچند نفری هم طیآن روزها کشته شدند از جمله برادر معاون داداشم به اسم سیاوش ویژه ای...شهید سیاوش ویژه ای.
..وبلاخره آن روز زیبا رسید دم غروب بود که در کمال بهت وحیرت  دیدیم علی حسینی مجری توانا وخوش صدای تلویزیون درحالیکه موهایش را  مرتب می کرد ومعلوم بود که از یکجنگ وگریز خیابانی می آید روی صفحه تلویزیون ظاهرشد.پلورمشکی  یقه سه سانت تنش بود با دوخط سفید دور یقه  . 
هیجان وشادمانی آن لحظه وصف ناپذیر است وفکر نمی کنم دیگر بتوانم همچین احساسی را تجربه کنم . 
 انقلاب پیروز شده بود!
از رادیوها صدا در می آمد ..این صدای انقلاب مردم ایران است...درپوست نمی گنجیدیم ...تلویزیون از مدتهاقبل در دست نظامی ها بودوبیش تراز یکی دو ساعت در روز برنامه نداشت وحالاچقدر همه چیز می توانست زیبا باشد ...لابلای برنامه ها از شعرهای خسرو گلسرخی خوانده می شد : من هیمه ام برادرم مرا بیفروز...دامونم جنگلی کوچک من...وای چقدر به نظرم این اشعار زیبا بودند چند سرود هم دست به نقد آماده بود از جمله سرودی با شعری از فرخی یزدی: آن زمان که بنهادم..سربه پای آزادی...من هنوز هم از شنیدن این سرود گریه ام می گیرد.
 بعدهم دادگاه خسروگلسرخی وسرودی از سروده های کرامت اله دانشیان. از فردای آن روز .زیباییهای انقلاب ..کم کم کمرنگ شدند وجای  خودشان را دادند به صحنه های نا امید کننذه  . اما هنوز هم هر وقت از من می پرسند بهترین خاطرات چیست حتماً خواهند شنید..پیروزی انقلاب.

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

1)چی شد که انقلابی شدم

هیچوقت از سیاست دل خوشی نداشته ام وشاید این گفته برای آن هایی که از شهریور 57 به بعد مرا می شناخته اند کمی مسخره ویا ناباورانه باشد ...اما سر خودم را که دیگه نمی توانم کلاه بگذارم . سیاست مال آنهایی است که به حرکت ها بصورت گروهی نگاه می کنند .کسانی که به نظرشان  مادام ترزا بازی وآلبرت شوایتزری وفلورانس نایتینگلی زندگی کردن به هیچ دردی ازدنیا نمی خوره (با عرض شرمندگی وعذر تقصیر از تمام نمونه های ایرانی که اگر هستند من نمی شناسمشون..)یا به نظرشون شعر وادبیات و هنر نه هوای نفس کشیدن که ظرف های زیبا ونفیسی هستند که رو طاقچه های قدیمی نمایش ریشه خانواده اندودر ویترین های امروزی مایه فخر فروشی وتمکن صاحب خانه .

ایکاش آن اتفاق در سال سوم راهنمایی من نیفتاده بود که نا خواسته در مسیرسیاست بیفتم . ایکاش عشق کودکانه من درسال انقلاب شکفته نشده بود وایکاش به جای اینکه به خیال خودم عاشق معلم ادبیات چپم شوم عاشق یکی از جنس سهراب می شدم..
بدبختانه اوهم چپ وانقلابی بود وهم خوش بیان وتوانا وخوش ذوق با سبیل های خاص چپی و صدای گرم.
درذهن چهارده ساله من آن اوبا شعرهایی که به زیبایی دکلمه می کرد مرد رؤیاهایم شده بود !
ازشعرها وشاعران متن کتابهای فارسی که بگذریم تا آونموقع فقط از راه دفتر  شعر خواهر بزرگترم با دنیای شعر ارتباط داشتم وحالا  اوبود که مرا با شعرنو ، شاملو، اخوان ،فروغ وکسرایی آشنا کرد ..
ایکاش شعر عقاب خانلری رابه آن خوبی نمی خواند ..امابه هر حال این اتفاق افتاد..
.مهر57 بود و او اولین روز را با درس اتحاد شروع کرد.. درسکر صدا وشیوایی گفتارش غرق شده بودم از اینکه چرا تابحال به آنچه که می گفت فکر نکرده بودم گیج شده بودم ...چطور دیدن اینکه یک برگ کاغذ به راحتی پاره می شود ویک دفتر به سختی ، مرا به فکر ضرورت با هم بودن نینداخته بود...یادم افتاد که سال قبلش به نصف کردن تغذیه رایگان دردفتر مدیر ومدرسه و ماستی که ننه مدرسه از شیر تغذیه بچه ها برای مدیر وناظم میزد اعتراض کرده بودم .بچه ها که با من هم عقیده بودند درست موقعی که به حمایتشون احتیاج داشتم تنهایم گذاشته بودند ..تازه داشتم به مفهوم حرفهای مدیر مدرسه سال پیش پی  میبردم که مرایک شورشی وخرابکار معرفی کرد..به داداشم گفته بود که هم سو با تظاهرات تبریز بخاری کلاس را آتش زده ام. اگرچه داداش باور نکرد اماشما باورکنید که بخاری خودش آتش گرفته بود ومن اونموقع اصلاً توکلاس نبودم .

معمای غریبی برایم حل شده بود ، داداش ارتشی بود ومن نمی دانستم چراازشنیدن آن حرفها اینقدر ناراحت شده بود .تمام راه مرا نصیحت می کرد که خودم رو فاطی این جریان ها نکنم .من مانده  یودم که اصلاً چرا باید مردم اون جوری که رادیو تلویزیون می گفت خرابکاری کنند وشیشه بشکنند ..

تا اون موقع شاه برای من رهبر انقلاب سفید بود . کسی که با سه سپاه دانش وبهداشت وترویج وآبادانی ریشه فقر فرهنگی راازروستاهای ماازبیخ وبن کنده بود. شاه در نظرمن کسی بود که با الغای رژیم ارباب ورعیتی حساب اربابای خدانشناسی را که تو کتابها دیده بودم  کف دستشون گذاشته بود . شهبانو هم زن مهربانی بود که به دیدن جزامی ها میرفت و بچه ها رو توشیرخوارگاه بغل میکرد...مگر این کارها بد بود؟..
.خلاصه اینکه بین حرفای ۀآقای ... وگذشته ارتباطی برقرار کردم ونتیجه گرفتم که یک انقلابیم ! .که باید یک انقلابی باشم ...یه چیزهایی از بین صحبت های او دستگیرم شد وفهمیدم تابستان گذشته یه جایی به اسم میدان ژاله به مردم حمله شده و او رندانه موضوع اولین انشای سال را" تابستان" تعیین کرد ..همیشه اولین انشای هرسال تحصیلی تابستان را چگونه گذراندید بود..اما در بین یک کلاس 40-50 نفری من تنها کسی بودم که پیغام اورا گرفتم ..وقتی انشایم به پایان رسید از شدت هیجان قلبم بشدت می زد چنان درمورد کشتار تابستان ومیدان ژاله دادسخن دادم که انگار یکی از تنها بازماندگان اون روز خونینم وهمه ماجرارابه چشم خود خودم دیده ام مخصوصاً جمله حماسی آخر که برگردان جمله یکی ازمتن های ادبی داییم بود غوغایی به پا کرد «تابستان امسال موجب دگرگونی های زیادی خواهد بود،من ، این تحول را آغاز می کنم.».
چهره آقای ...دیدنی بود ..خودش هم باورش نمی شد با چنین انشایی روبروخواهد شد..بیشتر هیجانم از این بود  که توانسته ام توجه اورا به این خوبی جلب کنم . از آنروز فیگور یک سیاسی تمام عیار رابه خود گرفتم.
انشای تابستان اولین دروغ بزرگ زندگی من بود .