نام علی کریمی فوتبالیست پزآوازه کشورمان همیشه یادآوردریبل های مثال زدنی و نمایش های دیدنی او باتوپ ، بهم ریختن قلب میدان ودفاع تیم های رقیب ودرخشش او در فراسوی مرزهای کشور همراه بوده است که نهایتاً این ویژگیها عنوان جادوگر مستطیل سبز را برای همیشه از آن او کرد. اما انتخاب علی کریمی بعنوان محبوب ترین بازیکن آسیا را بی شک نمیتوان بی ارتباط به موضع کیری های مردمی و همراهی آشکار و ارزنده او با جنبش سبز مردم ایران دانست . شایدبه جراًت بتوان یکی از زیباترین رویدادهای جنبش سبزرا حضور تیم ملی ایران درمقابل تیم کره جنوبی دانست آنجا که تیم ملی یکدست با مچ بند سبز دلاورانه درمیدان ظاهر شدند والبته که پس لرزه های بین دونیمه ، سین جیم کردن اعضای کادرفنی ، مربی واقدامات بعدی نتوانست آب رفته را به جوی اقتدارگران باز گرداند . دراین میان باید نقش علی کریمی با دومج بند سبز و موضع گیری های بدوراز ریا وتزویر او درگام های بعدی را بارزتر از بقیه ورزشکاران دانست. اوج این شهامت و همراهی را در آخرین اقدام وی در هدیه کردن پیراهن جام ملتهای اروپا به "اشکان سهرابی " شهید جنبش سبز می توان مشاهده نمود. انجام این حرکت حدود 2سال پس از کودتا خط بطلانی بود بر تصور پایان یافتن اندیشه های سبز مردم ایران وتاًیید اینکه سکوت و متانت مردم هیچگاه دلیلی بر خاموشی آتش اشتیاق آنان به داشتن فردایی پر افتخار وآزاد نبوده ونیست. اقدام ارزنده وجوانمردانه علی کریمی نمادی است از احساس قدردانی یک ملت از یاد وخاطره شهیدان عزیز این جنبش ودلگرمی به خانواده های داغدار آنان که بالطبع برای او ارمغان بزرگ انتخاب بعنوان محبوب ترین فوتبالیست آسیا را به همراه داشته است. آقای کریمی مبارک باشد.
۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه
۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه
انقلاب -2
یکی از روزهای بعد از انقلاب بود که به من اجازه دادند با زن عمویم به یک تظاهرات بروم. هر چه فکر می کنم که تظاهرات برای چه بود یادم نمی آد. در حقیقت اولین باری بود که به من اجازه داده می شد به خیابان بروم . ازمردمی که دور و برم بودند، خجالت می کشیدم احساس می کردم که دارم صاحب انقلابی می شوم که آنها بر پاکرده اند و نمی دانم چرا حتی یک بارهم به ذهنم خطور نکرد که شاید همه آنها هم مثل من اولین باری باشد که به خیابان آماده باشند. همان طور که حدس می زدم تظاهرات بعد از انقلاب اصلاً چنگی به دلم نزد. به خانه برگشتم ومنتظر غروب ماندم تا برنامه های تلویزیون شروع بشه .اخبار که تا آن موقع فقط مورد علاقه آقاجون بود برای همه حتی مامانم که یک شاه دوست دو آتشه بود جذابیت خاصی پیدا کرده بود. حالا دیگر می شد نیروهای انقلابی را از نیروهای دیگر شناسایی کرد. خانم احترام برومند گوینده برنامه کودک ما بود که اگر اشتباه نکنم باید همسرآقای داود رشیدی بازیگر بزرگ سینما باشد. یعنی مادر همین لیلی رشیدی خودمان باشد. در دوران قبل از پیروزی انقلاب روال برنامه ها به هم خورده بود ومن هم که 14-13سال داشتم با وجود اینکه ادای آدم بزرگ ها رو در می آوردم و وانمود می کردم توجهی به برنامه کودک ندارم ته دلم برای برنامه های عادی وکارتون مورد علاقه ام "تنسی تاکسیدو" ، قصه های خانم عاطفی و اون لالایی بعدش تنگ شده بود. دیگر از خانم برومند خبری نبود و فقط چند بخش بی مزه و نقاشی های بچه هارا نشان می دادند و من به فکرم نرسیده بود که کارکنان رادیو تلویزیون ملی ایران در اعتصاب عمومی هستند واین چند برنامه هم توسط نظامیانی که آنجا را اشغال کرده بود پخش می شد. به هرحال بعد از پیروزی انقلاب سر وکله خانم برومند هم پیدا شد و ما فهمیدیم که بله ایشان هم از نیروهای پیوسته به انقلاب بوده اند. تعدادی ازمجریان دیگر اصلاً حضور نداشتند و ما هیچ وقت نپرسیدیم که کجا رفتند مثل خانم گلی یحیوی و شهناز خاقانی. خانم برومند فرقش رو از وسط باز کرده بود و علی رغم این که بسیار خوشحال بود، اما رنگ پریده به نظر می رسید و موهایش هم خیلی کم پشت بود. حالا یا گریم نکرده بودند ویا خودشون می خواستند ساده تر وصمیمی تر به نظر بیایند.
تلویزیون تند وتند خبر از دستگیری ضد انقلابیون می داد. امرای ارتش یکی پس از دیگری دستگیر می شدند وهمین طورافراد وابسته به ساواک.پس از یک سری کش وقوس ها تیمسار نصیری که من به طور ناخودآگاه از اسمش وحشت می کردم، دستگیر شد. وقتی که تو تلویزیون او را نشان دادند سروصورتش ورم کرده بود و وحشتناک تر از تصویری شده بود، که در ذهنم ساخته بودم. هرچی خبرنگاران ازش می پرسیدند، با اشاره دست جواب می داد وخیلی نامفهوم می گفت که نمی تواند صحبت کند. شاید هم آن قدر کتک خورده بود که نمی توانست حرف بزند. شایعه ای بر سر زبان ها افتاده بود که او داشت با حرکات دست پیام هایی را به افراد خود می داد به هر حال دستگیری او دل خیلی ها را شاد کرده بود. اما حکایت امرای ارتش حکایت دیگری بود. ، اسم های آنها را دقیقآ به یاد ندارم: تیمسار قره باغی و ربیعی و... از آنها تلفنی پرسیده می شد که آیا به شاه وفادارند؟ و بیشترآنها با صراحت جواب می دادند که ما به سوگند وفاداری خود وفاداریم . این قدر این جواب را دادند که سران انقلاب باورشان شد که آنها در معذورات سوگند خود هستند وهمان موقع فتوایی از آیت الله خمینی صادر شد که سوگند های قبلی را بی اعتبار و زیر پا گذاردن آن را بلااشکال اعلام می نمود. در هرحال آنهایی که برعقیده خود بودند به جوخه های اعدام سپرده شدند.
در آن روزها حسی در درونم بود که باید آن را پنهان می کردم. من باید یاد می گرفتم که انقلابی باشم وانقلابی بودن یعنی این که باید نسبت به همه آدم هایی که در مقابل عقیده ات بودند کینه یا بقول آن موقع ها قهر انقلابی داشته باشی، اما واقعیت این بود که من این کینه را نداشتم. از بچگی عاشق فیلم هایی بودم که صحنه های دادگاه ، دفاع وکلا و جدال آنها با دادستان ، فراخواندن شاکی، اعتراض به قاضی و وارد است و وارد نیست را با خود داشت. چقدر دلم می خواست برای همه آنهایی که دستگیر می شدند شاهد دادگاه هایی این چنین باشم . مخصوصاً وقتی جسد امرایی را می دیدم که بعضاً از نیروی هوایی و یا در وضعیتی بودند که بعید به نظر می رسید در کشتار مردم دستی داشته باشند، به زور می توانستم اشکم را نگاه دارم . وفاداری را همیشه یک صفت مقدس می دانستم واین که کسی به خاطر وفاداریش اعدام شود برایم قابل هضم نبود. به خودم می گفتم حتمآ آنها سزاوار اعدام بوده اند و گرنه چهره انقلابی که این همه به آن افتخار می کردم و شور در قلبم ایجاد کرده بود، خدشه دار می شد.
تلویزیون تند وتند خبر از دستگیری ضد انقلابیون می داد. امرای ارتش یکی پس از دیگری دستگیر می شدند وهمین طورافراد وابسته به ساواک.پس از یک سری کش وقوس ها تیمسار نصیری که من به طور ناخودآگاه از اسمش وحشت می کردم، دستگیر شد. وقتی که تو تلویزیون او را نشان دادند سروصورتش ورم کرده بود و وحشتناک تر از تصویری شده بود، که در ذهنم ساخته بودم. هرچی خبرنگاران ازش می پرسیدند، با اشاره دست جواب می داد وخیلی نامفهوم می گفت که نمی تواند صحبت کند. شاید هم آن قدر کتک خورده بود که نمی توانست حرف بزند. شایعه ای بر سر زبان ها افتاده بود که او داشت با حرکات دست پیام هایی را به افراد خود می داد به هر حال دستگیری او دل خیلی ها را شاد کرده بود. اما حکایت امرای ارتش حکایت دیگری بود. ، اسم های آنها را دقیقآ به یاد ندارم: تیمسار قره باغی و ربیعی و... از آنها تلفنی پرسیده می شد که آیا به شاه وفادارند؟ و بیشترآنها با صراحت جواب می دادند که ما به سوگند وفاداری خود وفاداریم . این قدر این جواب را دادند که سران انقلاب باورشان شد که آنها در معذورات سوگند خود هستند وهمان موقع فتوایی از آیت الله خمینی صادر شد که سوگند های قبلی را بی اعتبار و زیر پا گذاردن آن را بلااشکال اعلام می نمود. در هرحال آنهایی که برعقیده خود بودند به جوخه های اعدام سپرده شدند.
در آن روزها حسی در درونم بود که باید آن را پنهان می کردم. من باید یاد می گرفتم که انقلابی باشم وانقلابی بودن یعنی این که باید نسبت به همه آدم هایی که در مقابل عقیده ات بودند کینه یا بقول آن موقع ها قهر انقلابی داشته باشی، اما واقعیت این بود که من این کینه را نداشتم. از بچگی عاشق فیلم هایی بودم که صحنه های دادگاه ، دفاع وکلا و جدال آنها با دادستان ، فراخواندن شاکی، اعتراض به قاضی و وارد است و وارد نیست را با خود داشت. چقدر دلم می خواست برای همه آنهایی که دستگیر می شدند شاهد دادگاه هایی این چنین باشم . مخصوصاً وقتی جسد امرایی را می دیدم که بعضاً از نیروی هوایی و یا در وضعیتی بودند که بعید به نظر می رسید در کشتار مردم دستی داشته باشند، به زور می توانستم اشکم را نگاه دارم . وفاداری را همیشه یک صفت مقدس می دانستم واین که کسی به خاطر وفاداریش اعدام شود برایم قابل هضم نبود. به خودم می گفتم حتمآ آنها سزاوار اعدام بوده اند و گرنه چهره انقلابی که این همه به آن افتخار می کردم و شور در قلبم ایجاد کرده بود، خدشه دار می شد.
۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه
انقلاب-ا
.زمستان ، کتیبه ، سگ ها وگرگها از اخوان ..آی آدمهای نیما ...چند شعر از فریدون توللی و...جای کوچه وسایه های مشیری ، پیکر تراش نادرپور ومنظومه های مصدق را در ذهنم گرفتند .سعی می کردم اشتباه نکنم ودر جایی لو ندم که چند تا شعر از مهدی سهیلی یا حمیدی را تاحالا حفظ کرده ام ...
جالب بودکه تا آن موقع نمی دانستیم نخست وزیری به اسم مصدق هم وجودداشته ، چه کارهایی کرده وسرنوشتش چه شده باست. تند و تند طی چند ماه اطلاعاتم را وسعتی بخشیدم به عمق 1میلی متر! نمی دانم دقیقاً نمی دانم چند ماه گذشت که یکهو خبردادند زندان ها راباز کردند و چه شکلی شد که کلیه ًزندان ها از مجرمین خالی شد . مردم دسته دسته برای دیدن زندان می رفتند انگار که غار جدیدی در اثر اکتشافات زمین شناسی کشف شده باشد .یکی از عموهای من هم قصد بازدید از این مکان تاریخی را گرفته ومن را هم به همراه خودش به این جای دیدنی برد...
زندان تقریباً همان چیزی بود که در تصورم بودونوعی حال اشمئزاز وخوف ازدیدن آن به من دست داده بود تقریباً کف همه سلول ها پتو سربازی افتاده بود معلوم نبود که طی چه حادثه ای در زندان بازشده بود که همه چیز شدید به هم ریخته واین محیط را ترسناکتر جلوه می داد تکه هایی از لباس های زیر..وگاه یک عدد سیب زمینی یا پیازتوی اتاق ها وراهرو ها افتاده بود..خلاصه مردم باترس ووحشت از زندانی ها می گفتند: آره اینجا جای قاچاقچی هاست ، این زندان خانم رییس ها وزنان معتاد است و..خلاصه از همه چیز حرف می زدند غیر از اینکه اللآن این زندانی ها کجا رفته اند وچه می کنند...سهمی که به ما ازاین بند گردی رسید این بود که شدیداً مریض شدم یک عفونت بسیار وسیع در ناحیه سر وچشم که مجبور شدم مدتها در منزل بمانم اگرچه مریض هم که نبودم بازهم مدرسه تعطیل بود اما من مدرسه رفتن را دوست داشتم نه فقط به خاطر اینکه از درس خواندن خیلی لذت ببرم ..نه اصلش این بود که من در محیطی زندگی می کردم که آزادیهایم بسیار محدود بود وهر آتشی که می خواستم بسوزانم باید تو همون مدرسه انجام می شد وگرنه اجازه بیرون رفتن واینجور برنامه هایی به من داده نمی شد..ا.برادر هایم هردفعه که به خانه می آمدند شعارهای تازه ای رازمزمه می کردند ، توی فضا بوی گاز اشک آور می پیچید وچند نفری هم طیآن روزها کشته شدند از جمله برادر معاون داداشم به اسم سیاوش ویژه ای...شهید سیاوش ویژه ای.
..وبلاخره آن روز زیبا رسید دم غروب بود که در کمال بهت وحیرت دیدیم علی حسینی مجری توانا وخوش صدای تلویزیون درحالیکه موهایش را مرتب می کرد ومعلوم بود که از یکجنگ وگریز خیابانی می آید روی صفحه تلویزیون ظاهرشد.پلورمشکی یقه سه سانت تنش بود با دوخط سفید دور یقه .
هیجان وشادمانی آن لحظه وصف ناپذیر است وفکر نمی کنم دیگر بتوانم همچین احساسی را تجربه کنم .
انقلاب پیروز شده بود!
از رادیوها صدا در می آمد ..این صدای انقلاب مردم ایران است...درپوست نمی گنجیدیم ...تلویزیون از مدتهاقبل در دست نظامی ها بودوبیش تراز یکی دو ساعت در روز برنامه نداشت وحالاچقدر همه چیز می توانست زیبا باشد ...لابلای برنامه ها از شعرهای خسرو گلسرخی خوانده می شد : من هیمه ام برادرم مرا بیفروز...دامونم جنگلی کوچک من...وای چقدر به نظرم این اشعار زیبا بودند چند سرود هم دست به نقد آماده بود از جمله سرودی با شعری از فرخی یزدی: آن زمان که بنهادم..سربه پای آزادی...من هنوز هم از شنیدن این سرود گریه ام می گیرد.
بعدهم دادگاه خسروگلسرخی وسرودی از سروده های کرامت اله دانشیان. از فردای آن روز .زیباییهای انقلاب ..کم کم کمرنگ شدند وجای خودشان را دادند به صحنه های نا امید کننذه . اما هنوز هم هر وقت از من می پرسند بهترین خاطرات چیست حتماً خواهند شنید..پیروزی انقلاب.
هیجان وشادمانی آن لحظه وصف ناپذیر است وفکر نمی کنم دیگر بتوانم همچین احساسی را تجربه کنم .
انقلاب پیروز شده بود!
از رادیوها صدا در می آمد ..این صدای انقلاب مردم ایران است...درپوست نمی گنجیدیم ...تلویزیون از مدتهاقبل در دست نظامی ها بودوبیش تراز یکی دو ساعت در روز برنامه نداشت وحالاچقدر همه چیز می توانست زیبا باشد ...لابلای برنامه ها از شعرهای خسرو گلسرخی خوانده می شد : من هیمه ام برادرم مرا بیفروز...دامونم جنگلی کوچک من...وای چقدر به نظرم این اشعار زیبا بودند چند سرود هم دست به نقد آماده بود از جمله سرودی با شعری از فرخی یزدی: آن زمان که بنهادم..سربه پای آزادی...من هنوز هم از شنیدن این سرود گریه ام می گیرد.
بعدهم دادگاه خسروگلسرخی وسرودی از سروده های کرامت اله دانشیان. از فردای آن روز .زیباییهای انقلاب ..کم کم کمرنگ شدند وجای خودشان را دادند به صحنه های نا امید کننذه . اما هنوز هم هر وقت از من می پرسند بهترین خاطرات چیست حتماً خواهند شنید..پیروزی انقلاب.
۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه
1)چی شد که انقلابی شدم
هیچوقت از سیاست دل خوشی
نداشته ام وشاید این گفته برای آن هایی که از شهریور 57 به بعد مرا می
شناخته اند کمی مسخره ویا ناباورانه باشد ...اما سر خودم را که دیگه نمی
توانم کلاه بگذارم . سیاست مال آنهایی است که به حرکت ها بصورت گروهی نگاه
می کنند .کسانی که به نظرشان مادام ترزا بازی وآلبرت شوایتزری وفلورانس
نایتینگلی زندگی کردن به هیچ دردی ازدنیا نمی خوره (با عرض شرمندگی وعذر
تقصیر از تمام نمونه های ایرانی که اگر هستند من نمی شناسمشون..)یا به
نظرشون شعر وادبیات و هنر نه هوای نفس کشیدن که ظرف های زیبا ونفیسی هستند
که رو طاقچه های قدیمی نمایش ریشه خانواده اندودر ویترین های امروزی مایه
فخر فروشی وتمکن صاحب خانه .
ایکاش آن اتفاق در سال سوم راهنمایی من نیفتاده بود که نا خواسته در مسیرسیاست بیفتم . ایکاش عشق کودکانه من درسال انقلاب شکفته نشده بود وایکاش به جای اینکه به خیال خودم عاشق معلم ادبیات چپم شوم عاشق یکی از جنس سهراب می شدم..
بدبختانه اوهم چپ وانقلابی بود وهم خوش بیان وتوانا وخوش ذوق با سبیل های خاص چپی و صدای گرم.
درذهن چهارده ساله من آن اوبا شعرهایی که به زیبایی دکلمه می کرد مرد رؤیاهایم شده بود !
ازشعرها وشاعران متن کتابهای فارسی که بگذریم تا آونموقع فقط از راه دفتر شعر خواهر بزرگترم با دنیای شعر ارتباط داشتم وحالا اوبود که مرا با شعرنو ، شاملو، اخوان ،فروغ وکسرایی آشنا کرد ..
ایکاش شعر عقاب خانلری رابه آن خوبی نمی خواند ..امابه هر حال این اتفاق افتاد..
.مهر57 بود و او اولین روز را با درس اتحاد شروع کرد.. درسکر صدا وشیوایی گفتارش غرق شده بودم از اینکه چرا تابحال به آنچه که می گفت فکر نکرده بودم گیج شده بودم ...چطور دیدن اینکه یک برگ کاغذ به راحتی پاره می شود ویک دفتر به سختی ، مرا به فکر ضرورت با هم بودن نینداخته بود...یادم افتاد که سال قبلش به نصف کردن تغذیه رایگان دردفتر مدیر ومدرسه و ماستی که ننه مدرسه از شیر تغذیه بچه ها برای مدیر وناظم میزد اعتراض کرده بودم .بچه ها که با من هم عقیده بودند درست موقعی که به حمایتشون احتیاج داشتم تنهایم گذاشته بودند ..تازه داشتم به مفهوم حرفهای مدیر مدرسه سال پیش پی میبردم که مرایک شورشی وخرابکار معرفی کرد..به داداشم گفته بود که هم سو با تظاهرات تبریز بخاری کلاس را آتش زده ام. اگرچه داداش باور نکرد اماشما باورکنید که بخاری خودش آتش گرفته بود ومن اونموقع اصلاً توکلاس نبودم .
معمای غریبی برایم حل شده بود ، داداش ارتشی بود ومن نمی دانستم چراازشنیدن آن حرفها اینقدر ناراحت شده بود .تمام راه مرا نصیحت می کرد که خودم رو فاطی این جریان ها نکنم .من مانده یودم که اصلاً چرا باید مردم اون جوری که رادیو تلویزیون می گفت خرابکاری کنند وشیشه بشکنند ..
تا اون موقع شاه برای من رهبر انقلاب سفید بود . کسی که با سه سپاه دانش وبهداشت وترویج وآبادانی ریشه فقر فرهنگی راازروستاهای ماازبیخ وبن کنده بود. شاه در نظرمن کسی بود که با الغای رژیم ارباب ورعیتی حساب اربابای خدانشناسی را که تو کتابها دیده بودم کف دستشون گذاشته بود . شهبانو هم زن مهربانی بود که به دیدن جزامی ها میرفت و بچه ها رو توشیرخوارگاه بغل میکرد...مگر این کارها بد بود؟..
.خلاصه اینکه بین حرفای ۀآقای ... وگذشته ارتباطی برقرار کردم ونتیجه گرفتم که یک انقلابیم ! .که باید یک انقلابی باشم ...یه چیزهایی از بین صحبت های او دستگیرم شد وفهمیدم تابستان گذشته یه جایی به اسم میدان ژاله به مردم حمله شده و او رندانه موضوع اولین انشای سال را" تابستان" تعیین کرد ..همیشه اولین انشای هرسال تحصیلی تابستان را چگونه گذراندید بود..اما در بین یک کلاس 40-50 نفری من تنها کسی بودم که پیغام اورا گرفتم ..وقتی انشایم به پایان رسید از شدت هیجان قلبم بشدت می زد چنان درمورد کشتار تابستان ومیدان ژاله دادسخن دادم که انگار یکی از تنها بازماندگان اون روز خونینم وهمه ماجرارابه چشم خود خودم دیده ام مخصوصاً جمله حماسی آخر که برگردان جمله یکی ازمتن های ادبی داییم بود غوغایی به پا کرد «تابستان امسال موجب دگرگونی های زیادی خواهد بود،من ، این تحول را آغاز می کنم.».
چهره آقای ...دیدنی بود ..خودش هم باورش نمی شد با چنین انشایی روبروخواهد شد..بیشتر هیجانم از این بود که توانسته ام توجه اورا به این خوبی جلب کنم . از آنروز فیگور یک سیاسی تمام عیار رابه خود گرفتم.
انشای تابستان اولین دروغ بزرگ زندگی من بود .
ایکاش آن اتفاق در سال سوم راهنمایی من نیفتاده بود که نا خواسته در مسیرسیاست بیفتم . ایکاش عشق کودکانه من درسال انقلاب شکفته نشده بود وایکاش به جای اینکه به خیال خودم عاشق معلم ادبیات چپم شوم عاشق یکی از جنس سهراب می شدم..
بدبختانه اوهم چپ وانقلابی بود وهم خوش بیان وتوانا وخوش ذوق با سبیل های خاص چپی و صدای گرم.
درذهن چهارده ساله من آن اوبا شعرهایی که به زیبایی دکلمه می کرد مرد رؤیاهایم شده بود !
ازشعرها وشاعران متن کتابهای فارسی که بگذریم تا آونموقع فقط از راه دفتر شعر خواهر بزرگترم با دنیای شعر ارتباط داشتم وحالا اوبود که مرا با شعرنو ، شاملو، اخوان ،فروغ وکسرایی آشنا کرد ..
ایکاش شعر عقاب خانلری رابه آن خوبی نمی خواند ..امابه هر حال این اتفاق افتاد..
.مهر57 بود و او اولین روز را با درس اتحاد شروع کرد.. درسکر صدا وشیوایی گفتارش غرق شده بودم از اینکه چرا تابحال به آنچه که می گفت فکر نکرده بودم گیج شده بودم ...چطور دیدن اینکه یک برگ کاغذ به راحتی پاره می شود ویک دفتر به سختی ، مرا به فکر ضرورت با هم بودن نینداخته بود...یادم افتاد که سال قبلش به نصف کردن تغذیه رایگان دردفتر مدیر ومدرسه و ماستی که ننه مدرسه از شیر تغذیه بچه ها برای مدیر وناظم میزد اعتراض کرده بودم .بچه ها که با من هم عقیده بودند درست موقعی که به حمایتشون احتیاج داشتم تنهایم گذاشته بودند ..تازه داشتم به مفهوم حرفهای مدیر مدرسه سال پیش پی میبردم که مرایک شورشی وخرابکار معرفی کرد..به داداشم گفته بود که هم سو با تظاهرات تبریز بخاری کلاس را آتش زده ام. اگرچه داداش باور نکرد اماشما باورکنید که بخاری خودش آتش گرفته بود ومن اونموقع اصلاً توکلاس نبودم .
معمای غریبی برایم حل شده بود ، داداش ارتشی بود ومن نمی دانستم چراازشنیدن آن حرفها اینقدر ناراحت شده بود .تمام راه مرا نصیحت می کرد که خودم رو فاطی این جریان ها نکنم .من مانده یودم که اصلاً چرا باید مردم اون جوری که رادیو تلویزیون می گفت خرابکاری کنند وشیشه بشکنند ..
تا اون موقع شاه برای من رهبر انقلاب سفید بود . کسی که با سه سپاه دانش وبهداشت وترویج وآبادانی ریشه فقر فرهنگی راازروستاهای ماازبیخ وبن کنده بود. شاه در نظرمن کسی بود که با الغای رژیم ارباب ورعیتی حساب اربابای خدانشناسی را که تو کتابها دیده بودم کف دستشون گذاشته بود . شهبانو هم زن مهربانی بود که به دیدن جزامی ها میرفت و بچه ها رو توشیرخوارگاه بغل میکرد...مگر این کارها بد بود؟..
.خلاصه اینکه بین حرفای ۀآقای ... وگذشته ارتباطی برقرار کردم ونتیجه گرفتم که یک انقلابیم ! .که باید یک انقلابی باشم ...یه چیزهایی از بین صحبت های او دستگیرم شد وفهمیدم تابستان گذشته یه جایی به اسم میدان ژاله به مردم حمله شده و او رندانه موضوع اولین انشای سال را" تابستان" تعیین کرد ..همیشه اولین انشای هرسال تحصیلی تابستان را چگونه گذراندید بود..اما در بین یک کلاس 40-50 نفری من تنها کسی بودم که پیغام اورا گرفتم ..وقتی انشایم به پایان رسید از شدت هیجان قلبم بشدت می زد چنان درمورد کشتار تابستان ومیدان ژاله دادسخن دادم که انگار یکی از تنها بازماندگان اون روز خونینم وهمه ماجرارابه چشم خود خودم دیده ام مخصوصاً جمله حماسی آخر که برگردان جمله یکی ازمتن های ادبی داییم بود غوغایی به پا کرد «تابستان امسال موجب دگرگونی های زیادی خواهد بود،من ، این تحول را آغاز می کنم.».
چهره آقای ...دیدنی بود ..خودش هم باورش نمی شد با چنین انشایی روبروخواهد شد..بیشتر هیجانم از این بود که توانسته ام توجه اورا به این خوبی جلب کنم . از آنروز فیگور یک سیاسی تمام عیار رابه خود گرفتم.
انشای تابستان اولین دروغ بزرگ زندگی من بود .
۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه
جوانی آغاز می کنم..
بلاخره مبارزه به پایان رسید نبرد برسر بدست آوردن فرصت دوباره جوانی .
شروع تصمیمم برای کنکور دادن تحصیل در رشته «حقوق » بود اما همانطور که قبلاً گفتم فکرش رو هم نمی کردم با این همه درس شیرین ودوست داشتنی روبرو شوم گاهی آنقدر در مطالب خواندنی جامعه شناسی ، فلسفه ، منطق ، اقتصاد ، روانشناسی وازهمه مهمتر ادبیات غرق می شدم که یادم می رفت مثل کنکوری ها وبه روش آنها باید بخونم ، جذابیت های حقوق در مقابل سایر رشته ها کم کم برایم رنگ می باخت و البته شاید قضیه یک جورهایی به نرسیدن دستم به گوشت هم مرتبط بود با خودم به این نتیجه رسیدم که در خواندن درس عربی یک خنگ مادرزادم وبه این خاطر وسوسه شدم بیشتر به دروسی فکر کنم که ضریب عربی پایین داشتند وگرنه وقت زیادی را باید صرف می کردم که به شاگردان متوسط برسم ..وبلأخره برخلاف توصیه مشاورین عطایش را به لقایش بخشیدم . قبل از کنکور حدود یک ماه مرخصی گرفتم واین لذت بخش ترین دوران مرخصی استحقاقی من بود .
روزموعود سن بالا کاردستم داد ونتوانستم از تکنیک های رندانه جوانها استفاده کنم جایی که نشسته بودم گرم وکم نور بود خلاصه همه چی برای اینکه این عروس پیر گناه بد رقصی خودش رو گردن کجی اتاق بیندازد فراهم بود. بدتر ازهمه اینکه نتوانستم از تسلطم بر درس ریاضی بهره چندانی ببرم آ نهم به یک دلیل ساده : نبودن محلی در پایان سؤالات برای چرک نویس ! فکراینجایش را نکرده بودم... با لب ولوچه آویزان وخستگی بر تن نشسته به اداره آمدم ، دلم از آنهمه معلوماتی که ازآن استفاده نشده خیلی می سوخت خودم را برای یک رتبه زیر1000 آماده کرده بودم که نشد . یک ماه بعد رتبه های کنکوراعلام شد ورتبه 2593 راکسب کردم وحالا که این مطلب رو می خوانید من عملًا دانشجوی رشته جامعه شناسی (علوم اجتماعی-پژوهشگری) دانشگاه علامه طباطبایی هستم واز15 بهمن ماه با بچه هایی به سن کمتر از پسرم بر سر یک کلاس خواهم نشست ، تجربه کلاس کنکور را باهاشون دارم که خوب بود و حالانوبت دانشگاه است ! باورتون می شه؟ دقیقا ًرشته ای که پس از قطع امید کردن از حقوق به آن فکر می کردم و دانشگاهی که پس از دانشگاه تهران می خواستم .
از آنروز تا الان حال وهوای غریبی دارم ، خانواده بیش از آنچه فکرش را می کردم مرا تأیید کردند وخیلی خوشحال شدند واگر اندوهی از پس کوه نرسد تا چند ماه دیگر پنجره تازه ای از زندگی پیش رویم گشوده خواهد شد .نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم که آیا همانطور که من بخواهم پیش می رود یا نه ؟ 28 سال پیش در بهمن سال 62 درمیان آماج حملات هوایی و جو سنگین پس از انقلاب پا به دانشگاه پر رمز و راز اهواز گذاشتم .با آینده ای نامعلوم وفکر وقلبی کودکانه و نارس در وجود دختری به ظاهر جوان وبعد از 5 سال خرد وخسته ، با کوله باری از تجربیات تلخ وشیرین بیرون آمدم (درهیبت دختر بچه ای که پیرشده بود) خیلی چیزها در پایان راه تغییرکرد اما بدترین آن 5سال فرصتی بود که ازدست رفت وکتاب هایی که خوانده نشد و وقتی که به بطالت رفت ...اینبار تصمیم دارم به هیچ چیز اجازه ندهم که حایل میان من و آموختنم شود تصمیم دارم که هیچ کلاسی را از دست ندهم وبا تمام وجود در راه شناخت معمای پیچیده جامعه ایرانی و ویژگی های منحصربه فردش تلاش کنم..
۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه
ندامت نامه
کلامش
، لبخندش ، منطقش ، صورت شفاف وعبای سفیدش را دوست داشتم و اینکه می فهمیدکی سیاه بپوشد
، کی قهوه ای وکی سفید ، از گفتگو صحبت می کرد ومن گفتگو هایش را دوست داشتم ، از
تمدن می گفت ومن به تمدنم افتخار می کردم ، به ویژه وقتی با بیگانگان از تمدن حرف می زد
احساس می کردم که تمدن ما به ملت های دیگر
فخر می فروشد . دریا دریا لبخندی که نشانی از ریشخند نداشت و از صفای دلش میگفت
ودریای بیکران کلمات نابش که قبل از او فقط از زبان شریعتی شنیده بودم ،
درروز پاکیزگی اتوبوس سوار می شد و به طبیعت
نگاه می کرد آنطور که سهراب نگاه کرده بود ، زیر باران می رفت و زیر باران رفتنش را
دوست داشتم ، محترم بود ، احترام میگذاشت و احترام گذاشتن را به ما یاد می داد...
8سال
با ما بود ...ازکتابخانه آمده بود از جایی که نماد قانون وتمدن واحترام ورعایت است
ونه محل آش پختن وفریب توزیع کردن ، آنجا چه می کرد ؟ افسوس که نمی دانم ، وشاید
نمی دانیم ، اما 8 سال درکنار ما بود ضعیف وقویش را من قضاوت نمی کنم اما راستگو
بود و هیچوقت کلامش را تغییر نداد ، گفتارش بی انکه رنگ کسالت وتکرار به خود
بگیرد یکنواخت ویک رنگ بود ، ادب را پاس می داشت وبی ادبیش را کسی ندید آنقدر به ما نزدیک
بود که فراموشش کردیم و یادمان رفت که او از جنس زرتشت است و از تبار جمشید قبل از
آنکه ادعای خدایی کند وخواستیم فریدون
باشد ، از جنس سیاوش بود وما می خواستیم
رستم باشد ، تیغ بکشد وبکشد ، چه کسی را باید می کشت ؟ خودمان هم نمی دانستیم
. ایکاش دشمن را هم می شد مثل سودابه درپس پرده ای به دام انداخت وحتی نکشت...اما
درمقابل او کسی بود که گروهی قدیسش می دانستند و حتی زنان ازروی پارچه دستش را می بوسیدند...
به
چه روش وحیله کار ندارم ، به چه وسیله مهم نیست..با چه وعده چه اهمیت دارد ..آنچه
بود این بود که فوجی از همان مردمی که او دوستشا ن می داشت وبه رویشان لبخند می زد
رودرروی او بودند وبا اشاره ای فریاد می زدند وتیغ می کشیدند...
وما
جنس اور ا از یاد بردیم و بی کفایتش خواندیم وگفتیم ازانتخابش پشیمانیم ولحظه ای فکر
نکردیم می خواهیم بجای اوچه کسی باشد،
ایکاش
از جمع آنها که در بند بودند یوسفی هم بود تا بیممان دهد از اینکه این بار 8 خوشه سبزرا ساقه های خشک درو میکنند و گاو
های فربه را کفتارهای بی مقدار می
بلعند.....ایکاش می شد لبخند و آزادی واحترام را هم در سیلوها ذخیره کرد ودر روزهای
سیاه به بازار آورد..یوسف نگفت یا گفت و عزیزان نشنیدند سنبله ها سوختند وگاوها
بلعیده شدند و بر شمار یوسفان دربند افزوده
شد و باد سام مجال رستن هر گزبوته ای را گرفت.
.اما
زرتشت من با پندار نیکش هنوز از گفتار وکردار نیک می گوید و از بخشش و
من ، ونمیدانم چندگروه دیگر ریشخند کردیم ..ونفهمیدیم اودر خشت خام چه دیده بود که
تا این اندازه نگران اخلاق بود..ونفهمیدم چرا بیشتر از اینکه از خفقان ازفقر
ازبیکاری بگوید از رواج بداخلاقی می هراسید وهشدار.. هشدار... وما خشمگین از اینکه رأیمان ربوده شده ، مجروح
ازضربه های باطوم و لگد وگاز فلفل بدنبال روئین تن
ویا پهلوان پنبه ای بودیم تا به میدان بیاید ، فریاد بزند وپشت بام وخیابان هایمان
را امن کند...وتا به خود بیاییم امنیت عروسی ومهمانی وماشین شخصی ودلگرمی با همسر
بودنمان نیز از دست رفت ، امنیت بچه ها درکنار پدر ومادر زیر سئوال رفت وبرشمار
کودکان سوخته وشلاق خورده بر تختهای بیمارستان افزون شد وحالا وقت بخود آمدن است
حالا که در اداره به جرم انجام وظیفه وسخت کوشی مزایایمان قطع می شود ، حالاکه درجاده
ها دیگر حتی اتومبیل ، شوهر و برادرمان هم نمی توانند امنیتمان را تضمین کنند ومانع
شوندتا گروه گروه قمه کشانی به سن حتی پسرانمان مارابه هم تعارف کنند وسوردست جمعی
بر یک تک سفره نگیرند ، حالا که باید لباس های مهمانی وعروسیمان درکمد خاک بخورند
وبدنبال لباسی بگردیم تااگر مهاجمان عزیز به عروسی ریختند لباس تنمان موجب تحریک هیچ کدام با هردرجه از ضعف نشود
وبندگان خدا به زحمت تجاوز نیفتند..حالا که قوی ترین مرد کسی است که چاقوی تیز تری
دارد وبی پرواتر به گلو می کشد حالا که ون
، ون از دخترانمان به بهانه قد مانتو و زلف بی قرارشان راهی کلانتری و اینجور جاها می
شوند وکلی تجربه کسب می کنند به شما آقای
خاتمی حق می دهم که بر سر اخلاق وامنیتم با ضارب خیابانی من هم گفتگو کنید
وبر رویش لبخند بزنید و ازما بخواهید که ببخشیم ، هردوی ما ، من اورا که سیاه وکبودم
کرده است واو مرا که فکرمیکردم بدتر از اون وجود ندارد واز ته دلم میگویم : آقای خاتمی ما را ببخش....
۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه
داستان بجا مانده
تقدیم به تمام زنان سخت کوش سرزمینم که هیچ چیز از قهرطبیعت گرفته تا مرگ فرزندان ، اسارت همسران وبه بند کشیدن خودشان نیز نمیتواند حتی برای لحظه ای زندگی را ازیادآنها ببرد وبدینسان است که نام وطن ما تنها به زنان تعلق گرفته است :
تقدیم به مادران سهراب ، ندا، کیانوش اشکان، رامین و...
تقدیم به خانم فخرالسادات محتشمی پور ،مهسا امرآبادی و...
تقدیم به نسرین ستوده و...بلاخره تقدیم به روح هاله سحابی
بوی خاک و مرگ همه جا پیچیده بود و آفتاب تنبل ابهت کویری اش در برابر زمین دهان بازکرده ، رنگ باخته بود
و زمستان مقتدرتر از همیشه بر زمین و زمان جولان می داد . شیون و بهت وگریه فضای "بم" را در جنگال بی رحم خود می فشرد و زمین شخمی دیر هنگام را تجربه کرده
بود ولی این بار قرار نبود بذری پاشیده شود که بذر و دهقان با هم به گودال خاک
فرورفته بودند . از بی توجهی بود ، از قهر طبیعت ، از تقدیر و حکمت خداوند ، ناسپاسی
آدمیان و یا به قول مازیارخسروی خبرنگار اعزامی به بم ، «از شرم» . به هر حال " بم" فرو ریخته بود و چند روزی
از کاوش و امداد و اسکان و ... گذشته بود ، چادرها بر پا شده بودند و بیماران در
حال مداوا و بازماندگان یا تیمارگر بودند و یا عزادار و یا هر دو . حالا دیگر اشکها که نه حتی
غده های اشکی هم خشک شده بود..
مرد مسخ شده و درهم
شکسته به حاشیه های کم رنگ آفتاب پناه برده بود ، سرگردان در میان چه کنم ها ...
با حسرتی بی دریغ آخرین پک ها را به ته مانده سیگارش می زد ... و پسران نوجوان
بازمانده دست در جیب و قدم زنان به آینده نامعلوم خود فکر می کردند ... .
زن اما دل شکسته و داغدار اشک روی گونه اش را با گوشه روسری پاک کرد و دست بر
زانو گرفته برخاست . نگاهش تلالو نور خورشید را از جسمی بیرون زده از خاک دنبال
کرد و بسویش کشیده شد ...مرد بهت زده انگشتان کبود او را که با شتاب خاک را در
جستجوی نشانه های زندگی می گشت دنبال می کرد.... زمان میگذشت و زن که با کاوش بی
وفقه اش سردی زمستان را از بدن خود دور کرده بود مویه کنان وعرق ریزان نگاهی به گنجینه
های بازیافته ای که در کنارش جمع شده بود انداخت؛ یک تکه فرش نیم
سوخته ، 3 عددقاشق ، یک آبکش ، یک عدد سینی استیل ، کتری بی دری که لوله اش کج شده بود. یک قابلمه بدون در و یک
در قابلمه بزرگتر از قابلمه ... دریک لحظه خاطرات خریدن و کارکردن با این غنیمتها چنگی
به دلش انداخت اما نه... او وقت دلتنگ شدن و غصه خوردن نداشت اشکش را فرو خورد و
لرزش لبش در ترنم مویه هایش دیده نشد ...
مویه های او موجی بود که خواب را از سر زنان دیگر همسایه هم گرفته بود و هر کدام
تک تک و یا به همراه دختران کوچک خود بسوی
تلی از خاک می رفتند که احتمالاً روزگاری آشپزخانه ، اتاق خواب و با جعبه
عروسکهایشان بود... زندگی بازهم باکار آغاز شده بود. غنیمتهای بیرون آمده از خاک
بیشتر و حزن مویه ها کمتر وکمتر می شد سرخی غروب اینبار نه از بین برج و باروهای
ارگ بم که بر گونه زنان داغدار بم انعکاسی جادویی داشت و خبرنگاراین بارنه باقلم
که در قلبش لحظه به لحظه این حکایت حماسی را ضبط می کرد و دوربینش به طرف دست پدری
رفت تا لحظه نوازش موهای دخترک بیمارش را جاودانی کند.
* * *
....از راه آمده
بود . خاک آلوده و ویران به سان خرابه های عظیم ترین ارگ جهان... آمده بود تا کیسه
خوابی را که برای رفتن به ماموریت ، امانت گرفته بود پس دهد اما چیزی
روی مژه های سیاه وگردگرفته اش سنگینی می کرد ونگاهش از من میگریخت..اما درآخر نتوانست
غرور مردانه اش رابیش از این نگاه دارد و لحظه ای که کیسه خواب را به دستم می داد دستم را فشرده و با چشمهای غمگین
و سپاسگزارش به جایی که نمیدانم کجا بود چیره شد و گفت زندگی با دستان تو شروع می
شود با دستان تو و همه مادرهای دنیا...
می دانستم حکایتی روی دلش سنگینی می کند نشاندمش و او راوی حکایتی بود که شنیدیم .
می دانستم حکایتی روی دلش سنگینی می کند نشاندمش و او راوی حکایتی بود که شنیدیم .
اشتراک در:
پستها (Atom)