۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

سرهنگ


گفتم که انقلاب با تمام زیبایی های خود درهمان روزها وماههای اول شاهدصحنه های  زشتی شد که اثرات مخرب آن بر روی طرز تفکر مردم  برای همیشه باقی ماند  که از این میان می توان به دو نمونه زیرکه بعید میدانم در جایی ثبت شده باشد ،اشاره کرد:

یکی دوروز از پیروزی انقلاب نگذشته بود که برادرم هراسان از درآمد وخبردادکه سرهنگ الف 4تا ازسربازان زیردستش راکشته و بعد هم مردم اورا گرفتند ودارزدندو..


... برادر سرهنگ الف از آشنایان دور خانواده  بود...والبته من شخصاً] چیزی تا اون موقع راجع به خود اونشنیده بودم . خبر تکان دهنده ای بودکه بزودی نقل تمام محله شد وموجی از وحشت ، ناباوری ونفرت را در فضا پخش کرد. اولین احساس ، خشم ووحشت از اتفاقی بود که برای سربازان پیش آمده  ..وبعد عمق فاجعه ای که تعریف می شد اعدام یک نفر ولو مجرم  بدون رأی دادگاه وآن هم نه توسط حاکمان ، توسط مردمی که معلوم نبود مرکب از چه کسانی بودند...احساس می کردم تعریف جدیدی از مردم دارد وارد ادبیات می شود گروهی که معلوم نیست چطور دور هم جمع می شوند وچطور روی موضوعی به این مهمی بایکدیگر توافق می کنند وچطور به یکباره یک نفر بنام همه آنها کارراتمام می کند.......جای پرداختن این افکار نبود شایعه لحظه به لحظه ساعت به ساعت وروز به روز تغییر می کردند وهمزمان جزئیات دیگری از ماجرا ی اعدام برملا می شد اولین خبری که از اعتبار افتاد کشتن 4سرباز بود که به زخمی شدن 2نفر تعدیل شد وبعد از یکروز زخمی کردن هم جای خودش را به تهدید کردن با اسلحه داد ...اما آنچه که نه تنها تعدیل نشد بلکه عمق فاجع اش هر لحظه بیشتر از پیش عیان شده بود سرنوشت شوم سرهنگ بود طبق اخرین اخباری که شنیدم فردای روز انقلاب چندنفر از سربازان زیر دست سرهنگ با توجه به شناختی که از شاه دوستی سرهنگ داشته اند و احتمالاً از قبل هم دل خوشی از او نداشته اند سربه سر او گذاشته و پیروزی انقلاب را به رخ او کشیده اند وسرهنگ که حالت آنها را نوعی به استهزاءکشیدن خود می داند شروع به رجز خواهی وتهدیدشان می کند و اسلحه را هم به روی آنها می کشد اما ..بعضی ها می گفتند چند تیر هوایی هم شلیک کرده اما در موثق بودن آن شک دارم به هرحال همین مسئله آتش خشم آنان را شعله ور میکند وبه سرهنگ حمله می کنند ونهایتاً با بستن پای او به وسیله طناب یا کمربند اورا مسیر بسیار طولانی بر زمین می کشند ...شاهدان می گفتند که تا چها راه اجاق که اورا آورده بودند بدنش خونین ومالین بود..


بدترین قسمت ماجرا اینکه وقتی بدن نیمه جان سرهنگ به "چارراه اجاق" می رسد با پخش شدن شایعه مربوط به کشتن یامجروح شدن چند سرباز انقلابی به دست سرهنگ آتش خشم انقلابی گروهی از مردم(؟) شعله ور می شود وبا همان طناب یا کمربند از تیر چراغ راهنمایی چهارراه با پا اورا بالا کشیده و از همان جا رها می کنند والبته که مغز سرهنگ با برخورد به زمین متلاشی می شود ...


چند روزبعد عکسی را که از او قبل ا زسقوط ازپایه چراغ گرفته بودند دیدم سروصورت که بواسطه آویزان شدن از پا سروته بود آنقدر ورم کرده بود که وحشت هر انسانی برانگیخته می شد ...بعد از آن هم حکایت پولهای کفاره و جمع کردن پولها توسط معتادان از روی جسد ..حکایت های بعدی بود که دهان به دهان می گشت وبدین ترتیب چهره انقلابی که نطفه آن با آرزوی پر کشیدن پرنده خوشبخت آزادی درآسمان ایران بسته شده بودونماد آن کبوتری باشاخه ای گل دردهان بود شروع به زشتی گذاشت ونمی دانم از آن روز بود یا روز دیگری که مردم به خود حق دادند که یکطرفه هم شاکی باشند ، هم قاضی وهم مجری حکم...ودر این چنین لحظه هایی بود که خشم بعنوان یک نهاد تصمیم گیری "قدر" به رسمیت شناخته شد .وبد اخلاقی آرام آرام جای خود رادر جامعه باز کرد....


۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

چهل سالگی...

به یمن شبکه های طاق وجفت ماهواره ای که تازگی ها نمایش فیلم های ساخته شده در سالهای قبل شده را شروع کرده اند، فیلم 40 سالگی به کارگردانی علیرضا رئیسیان را دیدم.فیلم برداشت ِ آزادی ست از رمانی به همین اسم،نوشته ی خانم ناهید طباطبایی. منطقی تر بود که قبل از نوشتن این مطلب کتاب را می خواندم، اما خوب که فکر می کنم می بینم که خواندن کتاب تنها طرف صحبت مرا عوض می کند. حالا که نه کتاب را خوانده ام ونه نویسنده را می شناسم، بنارابراین می گذارم که فیلم نامه را نقد می کنم که نویسنده آن مصطفی رستگار است.
فیلم حکایت زنی در آستانه ی 35سالگی ست که در بیست سالگی به همراه دوست پسرش توسط نیروهای حکومتی دستگیر شده اند. دختر وپسرهردو دانشجوی موسیقی هستند.آنها به هم علاقه دارند وقول وقرارهایی هم برای ازدواج گذاشته اند.در حین بازجویی هایی که به طور جداگانه ازهردو می شود،دختر که از کشاندن پای پدر به موضوع وحشت دارد سخت می گرید وقاضی جوانی که نامحسوس شاهد این بازجویی است دل به او می بندد. وظیفه بازجویی از پسر به همان قاضی جوان سپرده می شود.دختر در بازجویی قضیه خواستگاری ، نامزدی و قرار ازدواج را اگرچه از نظر بازجو هیچکدام محکمه پسند و شرعی نیستند عنوان می کند وازسوی دیگر پسر کل قضیه را انکار می کند. دختر را یک همکلاسی ساده معرفی می کند وتعهد می کند که چندروز دیگر میرود وپشت سرش راهم نگاه نخواهد کرد.دختر با قاضی جوان ازدواج می کند. 15سال از قضیه می گذرد.ماجرای اصلی ازوقتی آغاز می شود که پسر که حالا یک موسیقی دان مشهور است،برای اجرای کنسرت به ایران بر می گردد و دختر که حالا مسئول بخشی از اداره موسیقی است،مدیر برنامه های او می شود.شوهر به وادی تردید می افتد که آیا زن اورا به راستی دوست دارد؟آیا حسرت موقعیت هایی که می توانست داشته باشدرا می خورد یا نه ؟ومحیط را طوری آماده می کند که زن با عشق گذشته خود تنها بماند وخود ناجوانمردانه آنها را کنترل میکند.زن از این امتحان سربلند بیرون می آید ومرد از شنیدن اینکه حضورش در زندگی زن به مانند ساحل امنی برای یک موج سوار است، اشک از چشمانش سرازیر می شود. معلوم نمی شود که از این احساس به خود می بالد ویا انتظار داشته است که زندگی با او هیجان یک موج سواری را به زن داده باشد.


شوهر در اینجا مظهر یک مرد ِ به تمام معناست. او در حالی که برای تاًمین آسایش خانواده اش یک کارگزار پول ساز وهوشمند است، دمی هم به خمره شعر وادبیات کهن دارد و اهل عرفان است.رفاه از سرووضع زن ودرودیوار خانه نمایان است.مرد بهشتی رؤیایی را برای زن ساخته است.انتخاب محمدرضافروتن برای نقش آفرینی فرهاد جایی برای برتری خواستگار قدیمی، حتااز منظر سیمای ظاهری، را هم نمی گذارد. طبیعی است در چنین شرایطی مخاطبین اززن انتظار ندارند که آن همه مهربانی، وفاق،رفاه وایثاررا به خاطره ای دور، که تماشاگر شاهد وناظر بی پایه بودن آن بوده است،ترجیح دهد وناسپاسی زن را به تصویر بکشد.طبعاًدرچنین حالتی نمایش کاراکتری مثل نگاربابازیگری لیلاحاتمی نمی تواندفیلم ساز را به هدف خود برساند. اگر قصد فیلم این است که وفای زن ایرانی به نمایش گذارده شود،این وفاداری با تفاسیری که از مرد شد، مسئله تازه و دور از ذهنی نیست.


ایکاش نویسنده یا فیلمنامه نویس جسارت آن را میداشتند که صورت مسئله را به شکلی دیگر مطرح کنند. فرض کنیم جوان عاشق پیشه به دلایلی خارج از اختیار خود از دختر جدا می شد ودختر مجبور بود با مردی معمولی که از نظر فکری هیچگونه قرابتی نداشتند و هنر و شعر و عرفان وعشق رانمی فهمید و از نظر مالی هم نمی توانست یا نمی خواست زن را به تمام معنا تاًمین کند،زندگی کند. آیا چنین زنی در رو به رو شدن با عشق ِ گذشته، وفاداری اش را به مرد حفظ می کرد؟!


فیلمنامه درجایی به ورطه ی شعارگویی واخلاق گرایی می افتد. زن برای تمام زن های شوهردار نسخه می پیچد که پس از ازدواج، می بایست ستاره شوهر را به گردن آویزند وبا این قطعنامه راه برهرگونه انتخاب دیگری می بندد.تردیدی نیست که زن ایرانی با بهره گیری از آموزه های فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی،اقلیمی واعتقادی خود معمولآاخلاق مدار می شود، اما آیا کم بوده اندزنانی که در گیر و دار زندگی پر رنج و مشقت وعاری از امنیت جسمی وروحی، بند از پای گسسته اند ونتوانسته اند به زندگی درکنار شوهران خود ادامه دهند. ماندگاری نگار در کنار فرهاد شاهکار نیست. گزینه ای است که عقل وعاطفه و انسانیت به ان رآی می دهد!


فلش بک ها که صحنه هایی ازدوران دوستی نگار ونویسنده را به نمایش می گذارند، تصویرگرعشق و همدلی نیستند.نمایش گر کشمکشی هستند میان ماندن ورفتن، و تلاشی نافرجام برای متقاعد کردن دیگری به همراهی.هیچکدام آنقدر دیگری را نمی خواهند که بتوانند خودرااز یادببرند ورضای معشوق تن دهند.در نمای دیگری از فیلم، فرهاد که ستاره تقدیر زن است،شغل قضاوت را،شاید به دلیل خاطره تلخ زن از آن فضای بازجویی رها می کند وبه دنیای بورس و بازار روی می آورد. با این تفاسیر گویی فیلم فقط ساخته شده است که تماشاگر بنشیند ومواظب باشد تا زن پایی کج بگذارد، تا ناسپاسی اش را نفرین کند!


درپایان فیلم، نویسنده و فیلمساز آخرین برگ برائت زن را رو میکند تا بکارت روح او را تمام وکمال به تصویر بکشد. زن پس از سالها فرصتی می یابد تا در یک کنسرت رسمی بنوازد.کنسرتی که عاشق ِ قدیم رهبر آن است. مرد، درکشمکش آن همه فشار ویران کننده تا سرحد مرگ می رود. زن که تمام وکمال آماده اجرای برنامه است،آخرین قدم پاکدامنی را برمی دارد و کنسرت ورهبر آن را قال می گذارد. سکانس آخر فیلم شاهد شیدایی زن در نواختن ومبارزه تلخ اوبرای کشتن این حس در خود است. او باتمام وجوددرپس دیوارهای خانه نوای موسیقی را حس می کند وبا آن می نوازد اما فقط در چارچوب تعریف شده خانه. و چنین است که فیلم تقدیم می شود به ذائقه مرد ایرانی که به دیوارهای خانه خود ببالند ولابد خط کش تازهای پیداکنند تا درجه تمکین و وفاداری زنانشان را با آن بسنجند!


دلخوری من از این نیست که چرا نویسنده اینگونه اندیشیده است و فیلمساز اینطور فیلم را ساخته است و لیلا حاتمی ومحمدرضافروتن نیز اینقدر زیبا در قالب های خود فرورفته اند،مشکل بر سر ِ نگاه حق به جانب فیلم و قطعیتی است که به روابط زناشویی می دهد، آن هم بدون در نظر داشتن ِهزارتوی ارتباطات ِ زن و شوهر.


نسخه عمومی که توسط فیلمساز برای تمام زنان پیچیده می شود،احتمالاً فیلمساز بعدی را در ساختن فیلمی درهمین رابطه اما بانگاهی متفاوت،دچار تردید وترس از قضاوت ِ افکار عمومی می کند.مخصوصآ وقتی بخواهد رنج زنی را به تصویر بکشد که از عشق واقعی خود دورمانده است و مجبور به زندگی کردن در سایه کسی است که اصلآ او را درک نمی کند و کیلومترها از دنیای عواطف ِ او دوراست. آن وقت گرایش منطقی و انسانی این زن به سمت ِ دنیایی که خاستگاه تن و جان اوست، تماشایی خواهد بود و شاید تماشاگران هم با او همدلی کنند، بی آن که داغ ننگ و ناسپاسی به پیشانی اوبزنند.


ایکاش فیلمسازی دیگر، به دور از مکتب چهل سالگی،جسارت این را داشته باشد که حق ِ انتخاب ِ زوج های ایرانی دورمانده از زندگی دلخواه آنان را به تصویر بکشد. فیلمی که آکنده باشد از تلاش زن و مرد برای تغییر دادن سرنوشت ، تقابلی برای تن ندادن به تقدیری تلخ،و برای فرو نرفتن در قالب ِ تنگ ِ عادات و سنت های جامعه!


ودرآخر سئوالی که هنوز برای آن پاسخی نیافته ام.زن 35 سال دارد وداستان بر محور زندگی او می چرخد وآنگاه نام فیلم از سن مرد"چهل سالگی "گرفته می شود که اگر موضوع بحران میان سالی مرد باشد که به نظر نمیرسد این همه پردازش زندگی وگذشته زن لزومی داشته باشد ومشکلات پیش روی مرد با هر بحران دیگری نیز می تواندخودرابه نمایش بگذارد. 

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

راًی مردم به منش سبزعلی کریمی

نام علی کریمی فوتبالیست پزآوازه کشورمان همیشه یادآوردریبل های مثال زدنی و نمایش های دیدنی او باتوپ ،  بهم ریختن قلب میدان ودفاع تیم های رقیب ودرخشش او در فراسوی مرزهای کشور همراه بوده است که نهایتاً این ویژگیها عنوان جادوگر مستطیل سبز را برای همیشه از آن او کرد. اما انتخاب علی کریمی بعنوان محبوب ترین بازیکن آسیا را بی شک نمیتوان بی ارتباط به موضع کیری های مردمی و همراهی آشکار و ارزنده او با جنبش سبز مردم ایران دانست . شایدبه جراًت بتوان یکی از زیباترین رویدادهای جنبش سبزرا حضور تیم ملی ایران درمقابل تیم کره جنوبی دانست آنجا که تیم  ملی یکدست با مچ بند سبز دلاورانه درمیدان ظاهر شدند والبته که  پس لرزه های بین دونیمه ، سین جیم کردن اعضای کادرفنی ، مربی واقدامات بعدی نتوانست آب رفته را به جوی اقتدارگران باز گرداند . دراین میان باید  نقش علی کریمی با دومج بند سبز و موضع گیری های بدوراز ریا وتزویر او درگام های بعدی را  بارزتر از بقیه ورزشکاران دانست.  اوج این شهامت و همراهی را در آخرین اقدام وی در هدیه کردن پیراهن  جام ملتهای اروپا به "اشکان سهرابی " شهید جنبش سبز می توان مشاهده نمود. انجام این حرکت  حدود 2سال پس از کودتا خط بطلانی بود بر تصور پایان یافتن اندیشه های سبز مردم ایران وتاًیید اینکه سکوت و متانت مردم هیچگاه دلیلی بر خاموشی آتش اشتیاق آنان به داشتن فردایی پر افتخار وآزاد نبوده ونیست. اقدام ارزنده وجوانمردانه علی کریمی نمادی است از احساس قدردانی یک ملت از یاد وخاطره شهیدان عزیز این جنبش ودلگرمی به خانواده های داغدار آنان که بالطبع برای او ارمغان بزرگ  انتخاب بعنوان محبوب ترین فوتبالیست آسیا را به همراه داشته است. آقای کریمی مبارک باشد.    

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

انقلاب -2

یکی از روزهای بعد از انقلاب بود که به من اجازه دادند با زن عمویم به یک تظاهرات بروم. هر چه فکر می کنم که تظاهرات برای چه بود یادم نمی آد. در حقیقت اولین باری بود که به من اجازه داده می شد به خیابان بروم . ازمردمی که دور و برم بودند، خجالت می کشیدم احساس می کردم که دارم صاحب انقلابی می شوم که آنها بر پاکرده اند و نمی دانم چرا حتی یک بارهم به ذهنم خطور نکرد که شاید همه آنها هم مثل من اولین باری باشد که به خیابان آماده باشند. همان طور که حدس می زدم تظاهرات بعد از انقلاب اصلاً چنگی به دلم نزد. به خانه برگشتم ومنتظر غروب ماندم تا برنامه های تلویزیون شروع بشه .اخبار که تا آن موقع فقط مورد علاقه آقاجون بود برای همه حتی مامانم که یک شاه دوست دو آتشه بود جذابیت خاصی پیدا کرده بود. حالا دیگر می شد نیروهای انقلابی را از نیروهای دیگر شناسایی کرد. خانم احترام برومند گوینده برنامه کودک ما بود که اگر اشتباه نکنم باید همسرآقای داود رشیدی بازیگر بزرگ سینما باشد. یعنی مادر همین لیلی رشیدی خودمان باشد. در دوران قبل از پیروزی انقلاب روال برنامه ها به هم خورده بود ومن هم که 14-13سال داشتم با وجود اینکه ادای آدم بزرگ ها رو در می آوردم و وانمود می کردم توجهی به برنامه کودک ندارم ته دلم برای برنامه های عادی وکارتون مورد علاقه ام "تنسی تاکسیدو" ، قصه های خانم عاطفی و اون لالایی بعدش تنگ شده بود. دیگر از خانم برومند خبری نبود و فقط چند بخش بی مزه و نقاشی های بچه هارا نشان می دادند و من به فکرم نرسیده بود که کارکنان رادیو تلویزیون ملی ایران در اعتصاب عمومی هستند واین چند برنامه هم توسط نظامیانی که آنجا را اشغال کرده بود پخش می شد. به هرحال بعد از پیروزی انقلاب سر وکله خانم برومند هم پیدا شد و ما فهمیدیم که بله ایشان هم از نیروهای پیوسته به انقلاب بوده اند. تعدادی ازمجریان دیگر اصلاً حضور نداشتند و ما هیچ وقت نپرسیدیم که کجا رفتند مثل خانم گلی یحیوی و شهناز خاقانی. خانم برومند فرقش رو از وسط باز کرده بود و علی رغم این که بسیار خوشحال بود، اما رنگ پریده به نظر می رسید و موهایش هم خیلی کم پشت بود. حالا یا گریم نکرده بودند ویا خودشون می خواستند ساده تر وصمیمی تر به نظر بیایند.


تلویزیون تند وتند خبر از دستگیری ضد انقلابیون می داد. امرای ارتش یکی پس از دیگری دستگیر می شدند وهمین طورافراد وابسته به ساواک.پس از یک سری کش وقوس ها تیمسار نصیری که من به طور ناخودآگاه از اسمش وحشت می کردم، دستگیر شد. وقتی که تو تلویزیون او را نشان دادند سروصورتش ورم کرده بود و وحشتناک تر از تصویری شده بود، که در ذهنم ساخته بودم. هرچی خبرنگاران ازش می پرسیدند، با اشاره دست جواب می داد وخیلی نامفهوم می گفت که نمی تواند صحبت کند. شاید هم آن قدر کتک خورده بود که نمی توانست حرف بزند. شایعه ای بر سر زبان ها افتاده بود که او داشت با حرکات دست پیام هایی را به افراد خود می داد به هر حال دستگیری او دل خیلی ها را شاد کرده بود. اما حکایت امرای ارتش حکایت دیگری بود. ، اسم های آنها را دقیقآ به یاد ندارم: تیمسار قره باغی و ربیعی و... از آنها تلفنی پرسیده می شد که آیا به شاه وفادارند؟ و بیشترآنها با صراحت جواب می دادند که ما به سوگند وفاداری خود وفاداریم . این قدر این جواب را دادند که سران انقلاب باورشان شد که آنها در معذورات سوگند خود هستند وهمان موقع فتوایی از آیت الله خمینی صادر شد که سوگند های قبلی را بی اعتبار و زیر پا گذاردن آن را بلااشکال اعلام می نمود. در هرحال آنهایی که برعقیده خود بودند به جوخه های اعدام سپرده شدند.

در آن روزها حسی در درونم بود که باید آن را پنهان می کردم. من باید یاد می گرفتم که انقلابی باشم وانقلابی بودن یعنی این که باید نسبت به همه آدم هایی که در مقابل عقیده ات بودند کینه یا بقول آن موقع ها قهر انقلابی داشته باشی، اما واقعیت این بود که من این کینه را نداشتم. از بچگی عاشق فیلم هایی بودم که صحنه های دادگاه ، دفاع وکلا و جدال آنها با دادستان ، فراخواندن شاکی، اعتراض به قاضی و وارد است و وارد نیست را با خود داشت. چقدر دلم می خواست برای همه آنهایی که دستگیر می شدند شاهد دادگاه هایی این چنین باشم . مخصوصاً وقتی جسد امرایی را می دیدم که بعضاً از نیروی هوایی و یا در وضعیتی بودند که بعید به نظر می رسید در کشتار مردم دستی داشته باشند، به زور می توانستم اشکم را نگاه دارم . وفاداری را همیشه یک صفت مقدس می دانستم واین که کسی به خاطر وفاداریش اعدام شود برایم قابل هضم نبود. به خودم می گفتم حتمآ آنها سزاوار اعدام بوده اند و گرنه چهره انقلابی که این همه به آن افتخار می کردم و شور در قلبم ایجاد کرده بود، خدشه دار می شد.

۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

انقلاب-ا

دروغ بزرگ گفته شده بود ومن که نمیدانستم زندانی سیاسی اصلاً کیست وبرای چه زندانی است ، وآزادی راکه فریاد می زنیم را برای چه می خواهیم شدم رهبر انقلابیون مدرسه!  (اصلش این بود که تا اونموقع نه من ونه بقیه همکلاسی هایم استبداد واختناق را شخصاً احساس نکرده بودیم  وشاید به همین خاطر آزادی را هم نمی شناختیم) دیگه نمی توانستم بی خبر  بمانم ...شب ها درخانه رادیو بی بی سی روشن می شد ومن  سعی می کردم از لابلای اخبار یه چیزهایی دستگیرم شود وتو مدرسه کم نیاورم...تو همین اوضاع واحوال سیر می کردم و با حافظه قوی که داشتم سعی می  کردم هرروز چهارشنبه که ادبیات داشتیم شعر بلند بالایی را حفظ کنم.
.زمستان ،  کتیبه ، سگ ها وگرگها از اخوان ..آی آدمهای نیما ...چند شعر از فریدون توللی و...جای کوچه وسایه های مشیری ، پیکر تراش نادرپور ومنظومه های مصدق را در ذهنم گرفتند .سعی می کردم اشتباه نکنم ودر جایی لو ندم که چند تا شعر از مهدی سهیلی  یا حمیدی را تاحالا حفظ کرده ام ...

جالب بودکه تا آن موقع نمی دانستیم  نخست وزیری به اسم مصدق هم وجودداشته ، چه کارهایی کرده وسرنوشتش چه شده باست. تند و تند طی چند ماه اطلاعاتم را وسعتی بخشیدم به عمق 1میلی متر! نمی دانم دقیقاً نمی دانم چند ماه گذشت که یکهو خبردادند زندان ها راباز کردند و چه شکلی شد که کلیه ًزندان ها از مجرمین خالی شد . مردم دسته دسته برای دیدن زندان می رفتند انگار که غار جدیدی در اثر اکتشافات زمین شناسی کشف شده باشد .یکی از عموهای من هم قصد بازدید از این مکان تاریخی را گرفته ومن را هم به همراه خودش به این جای دیدنی برد...

زندان تقریباً همان چیزی بود که در تصورم بودونوعی حال اشمئزاز وخوف ازدیدن آن به من دست داده بود تقریباً کف همه سلول ها پتو سربازی افتاده بود معلوم نبود که طی چه حادثه ای در زندان بازشده بود که همه چیز شدید به هم ریخته واین محیط را ترسناکتر جلوه می داد تکه هایی از لباس های زیر..وگاه یک عدد سیب زمینی یا پیازتوی اتاق ها وراهرو ها افتاده بود..خلاصه مردم باترس ووحشت از زندانی ها می گفتند: آره اینجا جای قاچاقچی هاست ،  این زندان خانم رییس ها وزنان معتاد است و..خلاصه از همه چیز حرف می زدند غیر از اینکه اللآن این زندانی ها کجا رفته اند وچه می کنند...سهمی که به ما ازاین بند گردی رسید این بود که شدیداً مریض شدم یک عفونت بسیار وسیع در ناحیه سر وچشم که مجبور شدم مدتها در منزل بمانم اگرچه مریض هم که نبودم بازهم مدرسه تعطیل بود اما من مدرسه رفتن را دوست داشتم نه فقط به خاطر اینکه از درس خواندن خیلی لذت ببرم ..نه اصلش این بود که من در محیطی زندگی می کردم که آزادیهایم بسیار محدود بود وهر آتشی که می خواستم بسوزانم باید تو همون مدرسه انجام می شد وگرنه اجازه بیرون رفتن واینجور برنامه هایی به من داده نمی شد..ا.برادر هایم هردفعه که به خانه می آمدند شعارهای تازه ای رازمزمه می کردند ، توی فضا بوی گاز اشک آور می پیچید وچند نفری هم طیآن روزها کشته شدند از جمله برادر معاون داداشم به اسم سیاوش ویژه ای...شهید سیاوش ویژه ای.
..وبلاخره آن روز زیبا رسید دم غروب بود که در کمال بهت وحیرت  دیدیم علی حسینی مجری توانا وخوش صدای تلویزیون درحالیکه موهایش را  مرتب می کرد ومعلوم بود که از یکجنگ وگریز خیابانی می آید روی صفحه تلویزیون ظاهرشد.پلورمشکی  یقه سه سانت تنش بود با دوخط سفید دور یقه  . 
هیجان وشادمانی آن لحظه وصف ناپذیر است وفکر نمی کنم دیگر بتوانم همچین احساسی را تجربه کنم . 
 انقلاب پیروز شده بود!
از رادیوها صدا در می آمد ..این صدای انقلاب مردم ایران است...درپوست نمی گنجیدیم ...تلویزیون از مدتهاقبل در دست نظامی ها بودوبیش تراز یکی دو ساعت در روز برنامه نداشت وحالاچقدر همه چیز می توانست زیبا باشد ...لابلای برنامه ها از شعرهای خسرو گلسرخی خوانده می شد : من هیمه ام برادرم مرا بیفروز...دامونم جنگلی کوچک من...وای چقدر به نظرم این اشعار زیبا بودند چند سرود هم دست به نقد آماده بود از جمله سرودی با شعری از فرخی یزدی: آن زمان که بنهادم..سربه پای آزادی...من هنوز هم از شنیدن این سرود گریه ام می گیرد.
 بعدهم دادگاه خسروگلسرخی وسرودی از سروده های کرامت اله دانشیان. از فردای آن روز .زیباییهای انقلاب ..کم کم کمرنگ شدند وجای  خودشان را دادند به صحنه های نا امید کننذه  . اما هنوز هم هر وقت از من می پرسند بهترین خاطرات چیست حتماً خواهند شنید..پیروزی انقلاب.

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

1)چی شد که انقلابی شدم

هیچوقت از سیاست دل خوشی نداشته ام وشاید این گفته برای آن هایی که از شهریور 57 به بعد مرا می شناخته اند کمی مسخره ویا ناباورانه باشد ...اما سر خودم را که دیگه نمی توانم کلاه بگذارم . سیاست مال آنهایی است که به حرکت ها بصورت گروهی نگاه می کنند .کسانی که به نظرشان  مادام ترزا بازی وآلبرت شوایتزری وفلورانس نایتینگلی زندگی کردن به هیچ دردی ازدنیا نمی خوره (با عرض شرمندگی وعذر تقصیر از تمام نمونه های ایرانی که اگر هستند من نمی شناسمشون..)یا به نظرشون شعر وادبیات و هنر نه هوای نفس کشیدن که ظرف های زیبا ونفیسی هستند که رو طاقچه های قدیمی نمایش ریشه خانواده اندودر ویترین های امروزی مایه فخر فروشی وتمکن صاحب خانه .

ایکاش آن اتفاق در سال سوم راهنمایی من نیفتاده بود که نا خواسته در مسیرسیاست بیفتم . ایکاش عشق کودکانه من درسال انقلاب شکفته نشده بود وایکاش به جای اینکه به خیال خودم عاشق معلم ادبیات چپم شوم عاشق یکی از جنس سهراب می شدم..
بدبختانه اوهم چپ وانقلابی بود وهم خوش بیان وتوانا وخوش ذوق با سبیل های خاص چپی و صدای گرم.
درذهن چهارده ساله من آن اوبا شعرهایی که به زیبایی دکلمه می کرد مرد رؤیاهایم شده بود !
ازشعرها وشاعران متن کتابهای فارسی که بگذریم تا آونموقع فقط از راه دفتر  شعر خواهر بزرگترم با دنیای شعر ارتباط داشتم وحالا  اوبود که مرا با شعرنو ، شاملو، اخوان ،فروغ وکسرایی آشنا کرد ..
ایکاش شعر عقاب خانلری رابه آن خوبی نمی خواند ..امابه هر حال این اتفاق افتاد..
.مهر57 بود و او اولین روز را با درس اتحاد شروع کرد.. درسکر صدا وشیوایی گفتارش غرق شده بودم از اینکه چرا تابحال به آنچه که می گفت فکر نکرده بودم گیج شده بودم ...چطور دیدن اینکه یک برگ کاغذ به راحتی پاره می شود ویک دفتر به سختی ، مرا به فکر ضرورت با هم بودن نینداخته بود...یادم افتاد که سال قبلش به نصف کردن تغذیه رایگان دردفتر مدیر ومدرسه و ماستی که ننه مدرسه از شیر تغذیه بچه ها برای مدیر وناظم میزد اعتراض کرده بودم .بچه ها که با من هم عقیده بودند درست موقعی که به حمایتشون احتیاج داشتم تنهایم گذاشته بودند ..تازه داشتم به مفهوم حرفهای مدیر مدرسه سال پیش پی  میبردم که مرایک شورشی وخرابکار معرفی کرد..به داداشم گفته بود که هم سو با تظاهرات تبریز بخاری کلاس را آتش زده ام. اگرچه داداش باور نکرد اماشما باورکنید که بخاری خودش آتش گرفته بود ومن اونموقع اصلاً توکلاس نبودم .

معمای غریبی برایم حل شده بود ، داداش ارتشی بود ومن نمی دانستم چراازشنیدن آن حرفها اینقدر ناراحت شده بود .تمام راه مرا نصیحت می کرد که خودم رو فاطی این جریان ها نکنم .من مانده  یودم که اصلاً چرا باید مردم اون جوری که رادیو تلویزیون می گفت خرابکاری کنند وشیشه بشکنند ..

تا اون موقع شاه برای من رهبر انقلاب سفید بود . کسی که با سه سپاه دانش وبهداشت وترویج وآبادانی ریشه فقر فرهنگی راازروستاهای ماازبیخ وبن کنده بود. شاه در نظرمن کسی بود که با الغای رژیم ارباب ورعیتی حساب اربابای خدانشناسی را که تو کتابها دیده بودم  کف دستشون گذاشته بود . شهبانو هم زن مهربانی بود که به دیدن جزامی ها میرفت و بچه ها رو توشیرخوارگاه بغل میکرد...مگر این کارها بد بود؟..
.خلاصه اینکه بین حرفای ۀآقای ... وگذشته ارتباطی برقرار کردم ونتیجه گرفتم که یک انقلابیم ! .که باید یک انقلابی باشم ...یه چیزهایی از بین صحبت های او دستگیرم شد وفهمیدم تابستان گذشته یه جایی به اسم میدان ژاله به مردم حمله شده و او رندانه موضوع اولین انشای سال را" تابستان" تعیین کرد ..همیشه اولین انشای هرسال تحصیلی تابستان را چگونه گذراندید بود..اما در بین یک کلاس 40-50 نفری من تنها کسی بودم که پیغام اورا گرفتم ..وقتی انشایم به پایان رسید از شدت هیجان قلبم بشدت می زد چنان درمورد کشتار تابستان ومیدان ژاله دادسخن دادم که انگار یکی از تنها بازماندگان اون روز خونینم وهمه ماجرارابه چشم خود خودم دیده ام مخصوصاً جمله حماسی آخر که برگردان جمله یکی ازمتن های ادبی داییم بود غوغایی به پا کرد «تابستان امسال موجب دگرگونی های زیادی خواهد بود،من ، این تحول را آغاز می کنم.».
چهره آقای ...دیدنی بود ..خودش هم باورش نمی شد با چنین انشایی روبروخواهد شد..بیشتر هیجانم از این بود  که توانسته ام توجه اورا به این خوبی جلب کنم . از آنروز فیگور یک سیاسی تمام عیار رابه خود گرفتم.
انشای تابستان اولین دروغ بزرگ زندگی من بود .



۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

جوانی آغاز می کنم..

بلاخره مبارزه به پایان رسید نبرد برسر بدست آوردن فرصت دوباره جوانی .

شروع تصمیمم برای کنکور دادن تحصیل در رشته «حقوق » بود اما همانطور که قبلاً گفتم فکرش رو هم نمی کردم با این همه درس شیرین ودوست داشتنی روبرو شوم گاهی آنقدر در مطالب خواندنی جامعه شناسی ، فلسفه ، منطق ، اقتصاد ، روانشناسی وازهمه مهمتر ادبیات غرق می شدم که یادم می رفت مثل کنکوری ها وبه روش آنها باید بخونم ،  جذابیت های حقوق در مقابل سایر رشته ها کم کم برایم رنگ می باخت و البته شاید قضیه یک جورهایی به نرسیدن دستم به گوشت هم مرتبط بود با خودم به این نتیجه رسیدم که در خواندن درس عربی یک خنگ مادرزادم وبه این خاطر  وسوسه شدم بیشتر به دروسی فکر کنم که ضریب عربی پایین داشتند وگرنه وقت زیادی را باید صرف می کردم که به شاگردان متوسط برسم ..وبلأخره برخلاف توصیه مشاورین  عطایش را به لقایش بخشیدم . قبل از کنکور حدود یک ماه مرخصی گرفتم واین لذت بخش ترین دوران مرخصی استحقاقی من بود .

روزموعود سن بالا کاردستم داد ونتوانستم از تکنیک های رندانه جوانها استفاده کنم جایی که نشسته بودم گرم وکم نور بود خلاصه همه چی برای اینکه این عروس پیر گناه بد رقصی خودش رو گردن کجی اتاق بیندازد فراهم بود. بدتر ازهمه اینکه نتوانستم از تسلطم بر درس ریاضی بهره چندانی ببرم آ نهم به یک دلیل ساده : نبودن محلی در پایان سؤالات برای چرک نویس ! فکراینجایش را نکرده بودم... با لب ولوچه آویزان وخستگی بر تن نشسته به اداره آمدم ، دلم از آنهمه معلوماتی که ازآن استفاده نشده  خیلی می سوخت خودم را برای یک رتبه زیر1000 آماده کرده بودم که نشد . یک ماه بعد رتبه های کنکوراعلام شد ورتبه 2593 راکسب کردم وحالا که این مطلب رو می خوانید من عملًا دانشجوی رشته جامعه شناسی (علوم اجتماعی-پژوهشگری) دانشگاه علامه طباطبایی هستم واز15 بهمن ماه با بچه هایی به سن کمتر از پسرم بر سر یک کلاس خواهم نشست ، تجربه کلاس کنکور را باهاشون دارم که خوب بود و حالانوبت دانشگاه است ! باورتون می شه؟ دقیقا ًرشته ای که پس از قطع امید کردن از حقوق به آن فکر می کردم و دانشگاهی که پس از دانشگاه تهران می خواستم .

از آنروز تا الان حال وهوای غریبی دارم ، خانواده بیش از آنچه فکرش را می کردم مرا تأیید کردند وخیلی خوشحال شدند واگر اندوهی از پس کوه نرسد تا چند ماه دیگر پنجره تازه ای از زندگی پیش رویم گشوده خواهد شد .نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم که آیا همانطور که من بخواهم پیش می رود یا نه ؟ 28 سال پیش در بهمن سال 62 درمیان آماج حملات هوایی و جو سنگین پس از انقلاب پا به دانشگاه پر رمز و راز اهواز گذاشتم .با آینده ای نامعلوم وفکر وقلبی کودکانه و نارس در وجود دختری به ظاهر جوان وبعد از 5 سال خرد وخسته ، با کوله باری از تجربیات تلخ وشیرین بیرون آمدم (درهیبت دختر بچه ای که پیرشده بود) خیلی چیزها در پایان راه تغییرکرد اما بدترین آن 5سال فرصتی بود که ازدست رفت وکتاب هایی که خوانده نشد و وقتی که به بطالت رفت ...اینبار تصمیم دارم به هیچ چیز اجازه ندهم که حایل میان من و آموختنم شود تصمیم دارم که هیچ کلاسی را از دست ندهم وبا تمام وجود در راه شناخت معمای پیچیده جامعه ایرانی و ویژگی های منحصربه فردش تلاش کنم..