۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

انقلاب-ا

دروغ بزرگ گفته شده بود ومن که نمیدانستم زندانی سیاسی اصلاً کیست وبرای چه زندانی است ، وآزادی راکه فریاد می زنیم را برای چه می خواهیم شدم رهبر انقلابیون مدرسه!  (اصلش این بود که تا اونموقع نه من ونه بقیه همکلاسی هایم استبداد واختناق را شخصاً احساس نکرده بودیم  وشاید به همین خاطر آزادی را هم نمی شناختیم) دیگه نمی توانستم بی خبر  بمانم ...شب ها درخانه رادیو بی بی سی روشن می شد ومن  سعی می کردم از لابلای اخبار یه چیزهایی دستگیرم شود وتو مدرسه کم نیاورم...تو همین اوضاع واحوال سیر می کردم و با حافظه قوی که داشتم سعی می  کردم هرروز چهارشنبه که ادبیات داشتیم شعر بلند بالایی را حفظ کنم.
.زمستان ،  کتیبه ، سگ ها وگرگها از اخوان ..آی آدمهای نیما ...چند شعر از فریدون توللی و...جای کوچه وسایه های مشیری ، پیکر تراش نادرپور ومنظومه های مصدق را در ذهنم گرفتند .سعی می کردم اشتباه نکنم ودر جایی لو ندم که چند تا شعر از مهدی سهیلی  یا حمیدی را تاحالا حفظ کرده ام ...

جالب بودکه تا آن موقع نمی دانستیم  نخست وزیری به اسم مصدق هم وجودداشته ، چه کارهایی کرده وسرنوشتش چه شده باست. تند و تند طی چند ماه اطلاعاتم را وسعتی بخشیدم به عمق 1میلی متر! نمی دانم دقیقاً نمی دانم چند ماه گذشت که یکهو خبردادند زندان ها راباز کردند و چه شکلی شد که کلیه ًزندان ها از مجرمین خالی شد . مردم دسته دسته برای دیدن زندان می رفتند انگار که غار جدیدی در اثر اکتشافات زمین شناسی کشف شده باشد .یکی از عموهای من هم قصد بازدید از این مکان تاریخی را گرفته ومن را هم به همراه خودش به این جای دیدنی برد...

زندان تقریباً همان چیزی بود که در تصورم بودونوعی حال اشمئزاز وخوف ازدیدن آن به من دست داده بود تقریباً کف همه سلول ها پتو سربازی افتاده بود معلوم نبود که طی چه حادثه ای در زندان بازشده بود که همه چیز شدید به هم ریخته واین محیط را ترسناکتر جلوه می داد تکه هایی از لباس های زیر..وگاه یک عدد سیب زمینی یا پیازتوی اتاق ها وراهرو ها افتاده بود..خلاصه مردم باترس ووحشت از زندانی ها می گفتند: آره اینجا جای قاچاقچی هاست ،  این زندان خانم رییس ها وزنان معتاد است و..خلاصه از همه چیز حرف می زدند غیر از اینکه اللآن این زندانی ها کجا رفته اند وچه می کنند...سهمی که به ما ازاین بند گردی رسید این بود که شدیداً مریض شدم یک عفونت بسیار وسیع در ناحیه سر وچشم که مجبور شدم مدتها در منزل بمانم اگرچه مریض هم که نبودم بازهم مدرسه تعطیل بود اما من مدرسه رفتن را دوست داشتم نه فقط به خاطر اینکه از درس خواندن خیلی لذت ببرم ..نه اصلش این بود که من در محیطی زندگی می کردم که آزادیهایم بسیار محدود بود وهر آتشی که می خواستم بسوزانم باید تو همون مدرسه انجام می شد وگرنه اجازه بیرون رفتن واینجور برنامه هایی به من داده نمی شد..ا.برادر هایم هردفعه که به خانه می آمدند شعارهای تازه ای رازمزمه می کردند ، توی فضا بوی گاز اشک آور می پیچید وچند نفری هم طیآن روزها کشته شدند از جمله برادر معاون داداشم به اسم سیاوش ویژه ای...شهید سیاوش ویژه ای.
..وبلاخره آن روز زیبا رسید دم غروب بود که در کمال بهت وحیرت  دیدیم علی حسینی مجری توانا وخوش صدای تلویزیون درحالیکه موهایش را  مرتب می کرد ومعلوم بود که از یکجنگ وگریز خیابانی می آید روی صفحه تلویزیون ظاهرشد.پلورمشکی  یقه سه سانت تنش بود با دوخط سفید دور یقه  . 
هیجان وشادمانی آن لحظه وصف ناپذیر است وفکر نمی کنم دیگر بتوانم همچین احساسی را تجربه کنم . 
 انقلاب پیروز شده بود!
از رادیوها صدا در می آمد ..این صدای انقلاب مردم ایران است...درپوست نمی گنجیدیم ...تلویزیون از مدتهاقبل در دست نظامی ها بودوبیش تراز یکی دو ساعت در روز برنامه نداشت وحالاچقدر همه چیز می توانست زیبا باشد ...لابلای برنامه ها از شعرهای خسرو گلسرخی خوانده می شد : من هیمه ام برادرم مرا بیفروز...دامونم جنگلی کوچک من...وای چقدر به نظرم این اشعار زیبا بودند چند سرود هم دست به نقد آماده بود از جمله سرودی با شعری از فرخی یزدی: آن زمان که بنهادم..سربه پای آزادی...من هنوز هم از شنیدن این سرود گریه ام می گیرد.
 بعدهم دادگاه خسروگلسرخی وسرودی از سروده های کرامت اله دانشیان. از فردای آن روز .زیباییهای انقلاب ..کم کم کمرنگ شدند وجای  خودشان را دادند به صحنه های نا امید کننذه  . اما هنوز هم هر وقت از من می پرسند بهترین خاطرات چیست حتماً خواهند شنید..پیروزی انقلاب.

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

1)چی شد که انقلابی شدم

هیچوقت از سیاست دل خوشی نداشته ام وشاید این گفته برای آن هایی که از شهریور 57 به بعد مرا می شناخته اند کمی مسخره ویا ناباورانه باشد ...اما سر خودم را که دیگه نمی توانم کلاه بگذارم . سیاست مال آنهایی است که به حرکت ها بصورت گروهی نگاه می کنند .کسانی که به نظرشان  مادام ترزا بازی وآلبرت شوایتزری وفلورانس نایتینگلی زندگی کردن به هیچ دردی ازدنیا نمی خوره (با عرض شرمندگی وعذر تقصیر از تمام نمونه های ایرانی که اگر هستند من نمی شناسمشون..)یا به نظرشون شعر وادبیات و هنر نه هوای نفس کشیدن که ظرف های زیبا ونفیسی هستند که رو طاقچه های قدیمی نمایش ریشه خانواده اندودر ویترین های امروزی مایه فخر فروشی وتمکن صاحب خانه .

ایکاش آن اتفاق در سال سوم راهنمایی من نیفتاده بود که نا خواسته در مسیرسیاست بیفتم . ایکاش عشق کودکانه من درسال انقلاب شکفته نشده بود وایکاش به جای اینکه به خیال خودم عاشق معلم ادبیات چپم شوم عاشق یکی از جنس سهراب می شدم..
بدبختانه اوهم چپ وانقلابی بود وهم خوش بیان وتوانا وخوش ذوق با سبیل های خاص چپی و صدای گرم.
درذهن چهارده ساله من آن اوبا شعرهایی که به زیبایی دکلمه می کرد مرد رؤیاهایم شده بود !
ازشعرها وشاعران متن کتابهای فارسی که بگذریم تا آونموقع فقط از راه دفتر  شعر خواهر بزرگترم با دنیای شعر ارتباط داشتم وحالا  اوبود که مرا با شعرنو ، شاملو، اخوان ،فروغ وکسرایی آشنا کرد ..
ایکاش شعر عقاب خانلری رابه آن خوبی نمی خواند ..امابه هر حال این اتفاق افتاد..
.مهر57 بود و او اولین روز را با درس اتحاد شروع کرد.. درسکر صدا وشیوایی گفتارش غرق شده بودم از اینکه چرا تابحال به آنچه که می گفت فکر نکرده بودم گیج شده بودم ...چطور دیدن اینکه یک برگ کاغذ به راحتی پاره می شود ویک دفتر به سختی ، مرا به فکر ضرورت با هم بودن نینداخته بود...یادم افتاد که سال قبلش به نصف کردن تغذیه رایگان دردفتر مدیر ومدرسه و ماستی که ننه مدرسه از شیر تغذیه بچه ها برای مدیر وناظم میزد اعتراض کرده بودم .بچه ها که با من هم عقیده بودند درست موقعی که به حمایتشون احتیاج داشتم تنهایم گذاشته بودند ..تازه داشتم به مفهوم حرفهای مدیر مدرسه سال پیش پی  میبردم که مرایک شورشی وخرابکار معرفی کرد..به داداشم گفته بود که هم سو با تظاهرات تبریز بخاری کلاس را آتش زده ام. اگرچه داداش باور نکرد اماشما باورکنید که بخاری خودش آتش گرفته بود ومن اونموقع اصلاً توکلاس نبودم .

معمای غریبی برایم حل شده بود ، داداش ارتشی بود ومن نمی دانستم چراازشنیدن آن حرفها اینقدر ناراحت شده بود .تمام راه مرا نصیحت می کرد که خودم رو فاطی این جریان ها نکنم .من مانده  یودم که اصلاً چرا باید مردم اون جوری که رادیو تلویزیون می گفت خرابکاری کنند وشیشه بشکنند ..

تا اون موقع شاه برای من رهبر انقلاب سفید بود . کسی که با سه سپاه دانش وبهداشت وترویج وآبادانی ریشه فقر فرهنگی راازروستاهای ماازبیخ وبن کنده بود. شاه در نظرمن کسی بود که با الغای رژیم ارباب ورعیتی حساب اربابای خدانشناسی را که تو کتابها دیده بودم  کف دستشون گذاشته بود . شهبانو هم زن مهربانی بود که به دیدن جزامی ها میرفت و بچه ها رو توشیرخوارگاه بغل میکرد...مگر این کارها بد بود؟..
.خلاصه اینکه بین حرفای ۀآقای ... وگذشته ارتباطی برقرار کردم ونتیجه گرفتم که یک انقلابیم ! .که باید یک انقلابی باشم ...یه چیزهایی از بین صحبت های او دستگیرم شد وفهمیدم تابستان گذشته یه جایی به اسم میدان ژاله به مردم حمله شده و او رندانه موضوع اولین انشای سال را" تابستان" تعیین کرد ..همیشه اولین انشای هرسال تحصیلی تابستان را چگونه گذراندید بود..اما در بین یک کلاس 40-50 نفری من تنها کسی بودم که پیغام اورا گرفتم ..وقتی انشایم به پایان رسید از شدت هیجان قلبم بشدت می زد چنان درمورد کشتار تابستان ومیدان ژاله دادسخن دادم که انگار یکی از تنها بازماندگان اون روز خونینم وهمه ماجرارابه چشم خود خودم دیده ام مخصوصاً جمله حماسی آخر که برگردان جمله یکی ازمتن های ادبی داییم بود غوغایی به پا کرد «تابستان امسال موجب دگرگونی های زیادی خواهد بود،من ، این تحول را آغاز می کنم.».
چهره آقای ...دیدنی بود ..خودش هم باورش نمی شد با چنین انشایی روبروخواهد شد..بیشتر هیجانم از این بود  که توانسته ام توجه اورا به این خوبی جلب کنم . از آنروز فیگور یک سیاسی تمام عیار رابه خود گرفتم.
انشای تابستان اولین دروغ بزرگ زندگی من بود .



۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

جوانی آغاز می کنم..

بلاخره مبارزه به پایان رسید نبرد برسر بدست آوردن فرصت دوباره جوانی .

شروع تصمیمم برای کنکور دادن تحصیل در رشته «حقوق » بود اما همانطور که قبلاً گفتم فکرش رو هم نمی کردم با این همه درس شیرین ودوست داشتنی روبرو شوم گاهی آنقدر در مطالب خواندنی جامعه شناسی ، فلسفه ، منطق ، اقتصاد ، روانشناسی وازهمه مهمتر ادبیات غرق می شدم که یادم می رفت مثل کنکوری ها وبه روش آنها باید بخونم ،  جذابیت های حقوق در مقابل سایر رشته ها کم کم برایم رنگ می باخت و البته شاید قضیه یک جورهایی به نرسیدن دستم به گوشت هم مرتبط بود با خودم به این نتیجه رسیدم که در خواندن درس عربی یک خنگ مادرزادم وبه این خاطر  وسوسه شدم بیشتر به دروسی فکر کنم که ضریب عربی پایین داشتند وگرنه وقت زیادی را باید صرف می کردم که به شاگردان متوسط برسم ..وبلأخره برخلاف توصیه مشاورین  عطایش را به لقایش بخشیدم . قبل از کنکور حدود یک ماه مرخصی گرفتم واین لذت بخش ترین دوران مرخصی استحقاقی من بود .

روزموعود سن بالا کاردستم داد ونتوانستم از تکنیک های رندانه جوانها استفاده کنم جایی که نشسته بودم گرم وکم نور بود خلاصه همه چی برای اینکه این عروس پیر گناه بد رقصی خودش رو گردن کجی اتاق بیندازد فراهم بود. بدتر ازهمه اینکه نتوانستم از تسلطم بر درس ریاضی بهره چندانی ببرم آ نهم به یک دلیل ساده : نبودن محلی در پایان سؤالات برای چرک نویس ! فکراینجایش را نکرده بودم... با لب ولوچه آویزان وخستگی بر تن نشسته به اداره آمدم ، دلم از آنهمه معلوماتی که ازآن استفاده نشده  خیلی می سوخت خودم را برای یک رتبه زیر1000 آماده کرده بودم که نشد . یک ماه بعد رتبه های کنکوراعلام شد ورتبه 2593 راکسب کردم وحالا که این مطلب رو می خوانید من عملًا دانشجوی رشته جامعه شناسی (علوم اجتماعی-پژوهشگری) دانشگاه علامه طباطبایی هستم واز15 بهمن ماه با بچه هایی به سن کمتر از پسرم بر سر یک کلاس خواهم نشست ، تجربه کلاس کنکور را باهاشون دارم که خوب بود و حالانوبت دانشگاه است ! باورتون می شه؟ دقیقا ًرشته ای که پس از قطع امید کردن از حقوق به آن فکر می کردم و دانشگاهی که پس از دانشگاه تهران می خواستم .

از آنروز تا الان حال وهوای غریبی دارم ، خانواده بیش از آنچه فکرش را می کردم مرا تأیید کردند وخیلی خوشحال شدند واگر اندوهی از پس کوه نرسد تا چند ماه دیگر پنجره تازه ای از زندگی پیش رویم گشوده خواهد شد .نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم که آیا همانطور که من بخواهم پیش می رود یا نه ؟ 28 سال پیش در بهمن سال 62 درمیان آماج حملات هوایی و جو سنگین پس از انقلاب پا به دانشگاه پر رمز و راز اهواز گذاشتم .با آینده ای نامعلوم وفکر وقلبی کودکانه و نارس در وجود دختری به ظاهر جوان وبعد از 5 سال خرد وخسته ، با کوله باری از تجربیات تلخ وشیرین بیرون آمدم (درهیبت دختر بچه ای که پیرشده بود) خیلی چیزها در پایان راه تغییرکرد اما بدترین آن 5سال فرصتی بود که ازدست رفت وکتاب هایی که خوانده نشد و وقتی که به بطالت رفت ...اینبار تصمیم دارم به هیچ چیز اجازه ندهم که حایل میان من و آموختنم شود تصمیم دارم که هیچ کلاسی را از دست ندهم وبا تمام وجود در راه شناخت معمای پیچیده جامعه ایرانی و ویژگی های منحصربه فردش تلاش کنم..

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

ندامت نامه


کلامش ، لبخندش ، منطقش ، صورت شفاف وعبای سفیدش را دوست داشتم و اینکه می فهمیدکی سیاه بپوشد ، کی قهوه ای وکی سفید ، از گفتگو صحبت می کرد ومن گفتگو هایش را دوست داشتم ، از تمدن می گفت ومن به تمدنم افتخار می کردم ، به ویژه وقتی با بیگانگان از تمدن حرف می زد احساس می کردم که تمدن ما به  ملت های دیگر فخر می فروشد . دریا دریا لبخندی که نشانی از ریشخند نداشت و از صفای دلش میگفت ودریای بیکران کلمات نابش که قبل از او فقط از زبان  شریعتی شنیده بودم ،
 درروز پاکیزگی اتوبوس سوار می شد و به طبیعت نگاه می کرد آنطور که سهراب نگاه کرده بود ، زیر باران می رفت و زیر باران رفتنش را دوست داشتم ، محترم بود ، احترام میگذاشت و احترام گذاشتن را به ما یاد می داد...
8سال با ما بود ...ازکتابخانه آمده بود از جایی که نماد قانون وتمدن واحترام ورعایت است ونه محل آش پختن وفریب توزیع کردن ، آنجا چه می کرد ؟ افسوس که نمی دانم ، وشاید نمی دانیم ، اما 8 سال درکنار ما بود ضعیف وقویش را من قضاوت نمی کنم اما راستگو بود و هیچوقت کلامش را تغییر نداد ، گفتارش بی انکه رنگ کسالت وتکرار به خود بگیرد یکنواخت ویک رنگ بود ، ادب را پاس می داشت وبی ادبیش را کسی ندید آنقدر به ما نزدیک بود که فراموشش کردیم و یادمان رفت که او از جنس زرتشت است و از تبار جمشید قبل از آنکه ادعای خدایی کند   وخواستیم فریدون باشد ، از جنس سیاوش بود وما می خواستیم  رستم باشد  ، تیغ بکشد وبکشد ، چه کسی را باید می کشت ؟ خودمان هم نمی دانستیم . ایکاش دشمن را هم می شد مثل سودابه درپس پرده ای به دام انداخت  وحتی نکشت...اما درمقابل او کسی بود که گروهی قدیسش می دانستند و حتی زنان  ازروی پارچه دستش را می بوسیدند...
به چه روش وحیله کار ندارم ، به چه وسیله مهم نیست..با چه وعده چه اهمیت دارد ..آنچه بود این بود که فوجی از همان مردمی که او دوستشا ن می داشت وبه رویشان لبخند می زد رودرروی او بودند وبا اشاره ای فریاد می زدند وتیغ می کشیدند...
وما جنس اور ا از یاد بردیم و بی کفایتش خواندیم وگفتیم ازانتخابش پشیمانیم ولحظه ای فکر نکردیم می خواهیم بجای اوچه کسی باشد،

ایکاش از جمع آنها که در بند بودند یوسفی هم بود تا بیممان دهد از اینکه این بار  8 خوشه سبزرا ساقه های خشک درو میکنند و گاو های  فربه را کفتارهای بی مقدار می بلعند.....ایکاش می شد لبخند و آزادی واحترام را هم در سیلوها ذخیره کرد ودر روزهای سیاه به بازار آورد..یوسف نگفت یا گفت و عزیزان نشنیدند سنبله ها سوختند وگاوها بلعیده شدند و بر شمار یوسفان دربند افزوده  شد و باد سام مجال رستن هر گزبوته ای را گرفت.
.اما زرتشت من با پندار نیکش هنوز از گفتار وکردار نیک می گوید و  از بخشش و من ، ونمیدانم چندگروه دیگر ریشخند کردیم ..ونفهمیدیم اودر خشت خام چه دیده بود که تا این اندازه نگران اخلاق بود..ونفهمیدم چرا بیشتر از اینکه از خفقان ازفقر ازبیکاری بگوید از رواج بداخلاقی می هراسید وهشدار..   هشدار...  وما خشمگین از اینکه رأیمان ربوده شده ، مجروح ازضربه های باطوم و لگد وگاز فلفل  بدنبال روئین تن ویا پهلوان پنبه ای بودیم تا به میدان بیاید ، فریاد بزند وپشت بام وخیابان هایمان را امن کند...وتا به خود بیاییم امنیت عروسی ومهمانی وماشین شخصی ودلگرمی با همسر بودنمان نیز از دست رفت ، امنیت بچه ها درکنار پدر ومادر زیر سئوال رفت وبرشمار کودکان سوخته وشلاق خورده بر تختهای بیمارستان افزون شد وحالا وقت بخود آمدن است حالا که در اداره به جرم انجام وظیفه وسخت کوشی مزایایمان قطع می شود ، حالاکه درجاده ها دیگر حتی اتومبیل ، شوهر و برادرمان هم نمی توانند امنیتمان را تضمین کنند ومانع شوندتا گروه گروه قمه کشانی به سن حتی پسرانمان مارابه هم تعارف کنند وسوردست جمعی بر یک تک سفره نگیرند ، حالا که باید لباس های مهمانی وعروسیمان درکمد خاک بخورند وبدنبال لباسی بگردیم تااگر مهاجمان عزیز به عروسی ریختند لباس تنمان  موجب تحریک هیچ کدام با هردرجه از ضعف نشود وبندگان خدا به زحمت تجاوز نیفتند..حالا که قوی ترین مرد کسی است که چاقوی تیز تری دارد وبی پرواتر به گلو می کشد حالا که  ون ، ون از دخترانمان به بهانه قد مانتو و زلف بی قرارشان راهی کلانتری و اینجور جاها می شوند وکلی تجربه کسب می کنند  به شما آقای خاتمی حق می دهم که بر سر اخلاق وامنیتم  با ضارب خیابانی من هم گفتگو کنید وبر رویش لبخند بزنید و ازما بخواهید که ببخشیم ، هردوی ما ، من اورا که سیاه وکبودم کرده است واو مرا که فکرمیکردم بدتر از اون وجود ندارد واز ته دلم میگویم : آقای خاتمی ما را ببخش....  

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

داستان بجا مانده


تقدیم به تمام زنان سخت کوش سرزمینم که هیچ چیز از قهرطبیعت گرفته تا مرگ فرزندان ، اسارت همسران وبه بند کشیدن خودشان نیز نمیتواند حتی برای لحظه ای زندگی را ازیادآنها ببرد وبدینسان است که نام وطن ما تنها به زنان تعلق گرفته است :
تقدیم به مادران سهراب ، ندا، کیانوش اشکان، رامین و...
تقدیم به خانم فخرالسادات محتشمی پور ،مهسا امرآبادی و...
تقدیم به نسرین ستوده و...بلاخره تقدیم به روح هاله سحابی
بوی خاک و مرگ همه جا پیچیده بود و آفتاب تنبل  ابهت کویری اش در برابر زمین  دهان بازکرده ، رنگ باخته بود و زمستان مقتدرتر از همیشه بر زمین و زمان جولان می داد . شیون و بهت وگریه فضای "بم" را در جنگال بی رحم خود می فشرد و زمین شخمی دیر هنگام را تجربه کرده بود ولی این بار قرار نبود بذری پاشیده شود که بذر و دهقان با هم به گودال خاک فرورفته بودند . از بی توجهی بود ، از قهر طبیعت ، از تقدیر و حکمت خداوند ، ناسپاسی آدمیان و یا به قول مازیارخسروی خبرنگار اعزامی به بم ، «از شرم» . به هر حال " بم" فرو ریخته بود و چند روزی از کاوش و امداد و اسکان و ... گذشته بود ، چادرها بر پا شده بودند و بیماران در حال مداوا و بازماندگان یا تیمارگر بودند و یا  عزادار و یا هر دو . حالا دیگر اشکها که نه حتی غده های اشکی هم خشک شده بود..
 مرد مسخ شده و درهم شکسته به حاشیه های کم رنگ آفتاب پناه برده بود ، سرگردان در میان چه کنم ها ... با حسرتی بی دریغ آخرین پک ها را به ته مانده سیگارش می زد ... و پسران نوجوان بازمانده دست در جیب و قدم زنان به آینده نامعلوم خود فکر می کردند ... .
زن اما دل شکسته و داغدار اشک روی گونه اش را با گوشه روسری پاک کرد و دست بر زانو گرفته برخاست . نگاهش تلالو نور خورشید را از جسمی بیرون زده از خاک دنبال کرد و بسویش کشیده شد ...مرد بهت زده انگشتان کبود او را که با شتاب خاک را در جستجوی نشانه های زندگی می گشت دنبال می کرد.... زمان میگذشت و زن که با کاوش بی وفقه اش سردی زمستان را از بدن خود دور کرده بود مویه کنان وعرق ریزان نگاهی به گنجینه های بازیافته ای که در کنارش جمع شده بود انداخت؛ یک تکه فرش     نیم سوخته ، 3 عددقاشق ، یک آبکش ، یک عدد سینی استیل ، کتری بی دری که لوله اش کج شده بود. یک قابلمه بدون در و یک در قابلمه بزرگتر از قابلمه ... دریک لحظه خاطرات خریدن و کارکردن با این غنیمتها چنگی به دلش انداخت اما نه... او وقت دلتنگ شدن و غصه خوردن نداشت اشکش را فرو خورد و لرزش لبش در ترنم     مویه هایش دیده نشد ... مویه های او موجی بود که خواب را از سر زنان دیگر همسایه هم گرفته بود و هر کدام تک تک و یا به همراه دختران کوچک خود بسوی  تلی از خاک می رفتند که احتمالاً روزگاری آشپزخانه ، اتاق خواب و با جعبه عروسکهایشان بود... زندگی بازهم باکار آغاز شده بود. غنیمتهای بیرون آمده از خاک بیشتر و حزن مویه ها کمتر وکمتر می شد سرخی غروب اینبار نه از بین برج و باروهای ارگ بم که بر گونه زنان داغدار بم انعکاسی جادویی داشت و خبرنگاراین بارنه باقلم که در قلبش لحظه به لحظه این حکایت حماسی را ضبط می کرد و دوربینش به طرف دست پدری رفت تا لحظه نوازش موهای دخترک بیمارش را جاودانی کند.
*                                    *                                    *
....از راه آمده بود . خاک آلوده و ویران به سان خرابه های عظیم ترین ارگ جهان... آمده بود تا کیسه خوابی را که برای رفتن به ماموریت ، امانت گرفته بود پس دهد اما چیزی روی مژه های سیاه وگردگرفته اش سنگینی می کرد ونگاهش از من میگریخت..اما درآخر نتوانست غرور مردانه اش رابیش از این نگاه دارد و لحظه ای که کیسه خواب را به دستم می داد دستم را فشرده و با چشمهای غمگین و سپاسگزارش به جایی که نمیدانم کجا بود چیره شد و گفت زندگی با دستان تو شروع می شود با دستان تو و همه مادرهای دنیا...
می دانستم حکایتی روی دلش سنگینی می کند نشاندمش و او راوی حکایتی بود که شنیدیم .

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

اسمالو بی یویی جف سویل!

احتمالاًدر خواندن عنوان مطلب همگی دچار مشکل شده اید راستش رو بخواهید خودم هم نمیدانم درست نوشتم یانه  درحقیقت باید بگویم درست تلفظ کردم یا نه  ؟چون این ضرب المثل کردی را همان طوری که تبحر اندکم در زبان کردی به من اجازه میدهد تلفظ کردم وهمونجوری هم نوشتم اما مفهوم آنقدر واضح است که بمحض برخورد کردن بامصداقش به ذهنم میاد و فکرمیکنم معادل فارسی هم داشته باشد .معنی فارسی اون میشه "اسماعیل بود ویک جفت سبیل " وکاربردش هم درمواردی است که شخصی تنها ابزار قدرت وهیبتش راازدست میدهد وچیزی برایش باقی نمیماند اما چطور یاد اسماعیل آقا وسبیل واز این حرفها افتادم ...
دیروز درسایت بینا (bina.ir) چشمم به مطلبی افتاد به نام :گلایه از ممنوع الخروج کردن بدهکاران بانکی ،که درآن ، رئیس اتاق بازرگانی ایران دریک نامه مفصل به ریاست قوه قضائیه خواستار رفع ممنوع الخروج نمودن مدیران شرکتهای دولتی وغیردولتی بدهکار به بانکها شده وخلاصه اینکه  پس از قریب 21سال از تاریخ تصویب لایحه قانونی ممنوعیت خروج بدهکاران بانکها مصوب  20/2/59 شورای انقلاب وماده واحده  این لایحه که به بانک مرکزی اجازه میدهد ازخروج اشخاص بدهکار به بانکها وهمچنین واردکنندگان وصادر کنندگانی که به تعهدات خود عمل ننموده اند از طریق دادسرای عمومی تهران ممانعت بعمل بیاورد ، یادشون افتاده که قانون راازتاریخ 20/2/59 ملغی تلقی کنند!
نویسنده نامه  با بهره جستن  از مجموعه ای ازایرادات ادبی وانقلابی واحساسی و... سعی درمتقاعد نمودن رئیس قوه قضاییه مینماید وموضوعاتی رادر این نامه مطرح میکند  که در هرجمله وحتی کلمات آن نیز نشانی از تناقض وتضاد وکلی از این مباحث منطقی نهفته است که مجال پرداختن به همه آنها نیست اما میشود دانه درشتهای آن را به شرح زیر جداکرد:

1-اولین شگرد چیزی است در مقوله خودرا به کوچه علی چپ زدن که بعله منظور از کلمه شخص شخص حقیقی است ونه حقوقی پس این موضوع مشمول حال مدیران واعضای هیئت مدیره شرکتها نخواهد شد ...جالب است که اگر این حرف از دهان یک فرد عادی شنیده میشد شاید اینقدر آتیش به جان آدم زده نمیشد ولی شنیدن آن از زبان یک دولتمرد جز مایه تأسف چیزی نیست اولین مطلب این است که چرا باید فکر کنیم منظوراز شخص دراین قانون شخص حقیقی است ونه حقوقی ومگر مدیران عامل یا صاحبان سهام وعناوین مرتبط با نوع شرکت سهامی درمقابل عملکرد خود مسئولیت ندارند وقراردادهای مرتبط با دریافت تسهیلات توسط آنها امضا وتعهد نشده است؟؟وبعدش اینکه مگر چند نفراز بازرگانان و وارد کنندگان وصادرکنندگان در قالب فعالیتهای شخصی مبادرت به انجام معامله میکنند؟تا اونجا که من میدونم اکثراً درقالب شرکتهای واردات وصادرات فعالیت دارند و مهمتر از همه اینکه مگرمقدمات و هزینه ثبت یک شرکت چقدر هست که آدم نتواند از قالب یک شخصیت حقیقی به حقوقی تبدیل شود؟وحالا سیستم بانکی وبه هواداری آن بانک مرکزی بنشینند وسماق بمکند تا صبح دولتشان از اونور مرزها بدمد وآقایان بدهکار شرکت  با پول های بی زبان سیستم بانکی به تفرج بپردازند . واین جدای از تبعات ناشی از مستثنی نمودن اشخاص حقوقی از شمول قانون است که از این پس بدهکاران را راهنمایی می کند تا با ثبت یک شرکت وتبدیل نمودن شخصیت حقیقی خود به حقوقی بتوانند قانون را دور بزنند ..

2-دربخش دیگری ازنامه از صنایع ادبی  مددگرفته شده وگفته شده  که فعل استفاده شده دراین لایحه ازنوع ماضی نقلی است ولذ روی قانون با کسانی است که بدهی آنها از زمان قبل از این قانون شروع شده است.
 در اینجا ضمن تقدیر از ایشان که بعنوان یک صاحب منصب وبه ضرورت مورد بلاخره گوشه چشمی به ادبیات وماضی ومضارع  انداخته اند میشود پرسید که  آیا این بدان معنی است که چنانچه بدهی بدهکاران ومدیران شرکتهای دولتی وغیر دولتی   از زمان قبل شروع شود جزو افراد حقیقی محسوب میشده اند وبعد از آن درزمره افراد حقوقی وبدین خاطر شمولیت قانون برآنها منتفی است ؟

3-درجای دیگرازنامه توجه به منطق زمان وضع قانون داده شده است که: منطق حاکم برزمان انقلاب جلوگیری ازورشکستگی بانکها وسقوط نظام اقتصادی است که عمل بدهکاران درحال فرار را نوعی جرم تلقی نموده اند...!!..
یعنی چی؟کمی فکرکنیم..یعنی فقط در دوران پس از انقلاب سیاست جلوگیری از ورشکستگی بانکها وسقوط نظام اقتصادی حائز اهمیت بود ه وحالانیست ؟..آیا منظوراین است که درحال حاضر ثبات نظام اقتصادی آنقدر بی خلل است که با متواری شدن بدهکاران به سیستم بانکی خللی درآن ایجاد نمیشود؟
(البته این موضوع باتوجه به خروج میلیاردها تومان از کشور وآب از آب تکان نخوردن وضع اقتصادی به مدد نرخ افزایشی نفت در بازار جهانی  پر بیراه هم نیست !) وجالب ترازهمه قسمت آخر جمله است : آیا عمل بدهکاران درحال فرارفقط درزمان انقلاب جرم تلقی میشده وحالاجرم نیست؟ !!! یا اینکه تعداد دست اندرکاران پولشویی ومافیای اقتصادی درجمعیت 75میلیونی عصرداده ها کمترازجمعیت 20میلیونی زمان انقلاب است .
جالب ترین استناد ازنظرماجامعه بانکی ها استدلال اخیراست که عنوان شده تسهیلات پرداختی توسط بانکها در قالب قانون عملیات بانکی بدون ربا مصوب 28/12/62پرداخت میشود که خود تأمینات کافی رابرای وصول مطالبات پیش بیبنی نموده است ...ایکاش جناب آقای رئیس اتاق بازرگانی قبل از بیان کردن این موضوع سری به آمار مطالبات معوق سیستم بانکی می زدندوبه درجه برندگی ابزارهای قانون بانکداری بدون ربا پی میبردند....


4-درجای دیگری مطرح شده که این مسئله درمورد دارندگان کارت بازرگانی که برای صادرات وواردات ناگزیربه سفرخارجی هستند، به منزله جلوگیری ازاشتغال وکسب درآمد است چراکه این مدیران باتقبل رنج سفر!!!...
نمیدانم چرابه این نقطه که میرسم ادامه دادن نوشتن کمی برایم سخت میشود..رنج سفر؟؟ آنهم به بلاد خارجه ؟
خدائیش شما به یاد کاروان وراهزن و شتر واینجورچیزها نیفتادید؟
بگذریم ماکه نفهمیدیم اگر این بازار داغ معاملات آنقدرپررونق است وحضوراین مدیران درصحنه های جهانی آنقدرتأثیرگذارکه باسفرآنان کسادی وبدهکاری شرکتها رفع میشود چرا کار به معوق ماندن اقساط بانک کشیده است؟ وتازه این درشرایطی است که ما ندانیم دردنیای امروزه با گسترش تجارت الکترونیک ، وانواع واقسام شرکتهای خدماتی واسطه ای و وجود مسئله دیرپایی مثل" وکیل شرکت "وغیره لازم نیست که حتماًشخص مدیرعامل یا عضوهیئت مدیره رنج سفررابخود تحمیل کند...

5-درجای دیگری ازنامه به مقررات بسیار سختگیرانه آیین نامه وصول مطالبات سررسید گذشته معوق ومشکوک الوصول مصوب 1/7/1388اشاره شده که مثل اینکه قراراست واقعاً منجر به وقوع معجزه ای شود وبه مدد آن  طومار اینگونه مطالبات  برای همیشه درهم بپیچد...ودیگر دینی برروی زمین نماند...
دراینجادلم میخواهد قبل از هرچیز بعنوان یک بانکی از ته دل یک "آمین "جانانه نثار این سخنان کنم وبگویم که منهم آرزو میکنم که این اتفاق هرچه زودتر بیفتد اما نفهمیدم اگر این مقررات سختگیرانه از 88/7/1به بعدتصویب شده پس چراپیشنهاد رفع ممنوعیت خروج بدهکاران ازتاریخ 59/2/20 به بعدمطرح شده که درآن زمان حتی قانون عملیات بانکی بدون ربا تصویب هم نشده بود.
درآخر لب کلام مهم است وپیام اصلی این نامه ،با شروع روند واگذاری مدیریت اکثرشرکتها به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وشرکت کردن وبرنده شدن این ارگان در مزایده های کلان وکسب مالکیت شرکتهای بزرگ طرح این مسئله وتلاش درجهت هرچه بیشتر نمودن فشار بربانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران دورازانتظار نبوده ولازم است آندسته از نمایندگان مجلس که خوددستی براین آتش ندارند وهمچنین رسانه ها ی اقتصادی تمام توان خودرادریاری رساندن به بانک مرکزی درجلوگیری از خلع سلاح نمودن کلی بانکها بکاربندند.

راستی باافشا شدن قضیه بدهی کلان خریدارخودروی رئیس جمهور مردمی به بانکها توسط عناصر خودی ، این پیشنهادهای مطرح شده توسط اتاق بازرگانی ذهن شماراکمی قلقلک میدهد یاخیر؟اگرنه که وای ازدست این ذهن متوهم وناآرام ما واگر شماهم مثل ماقضیه رامرتبط باایندسته از بدهکاران سیستم بانکی میدانید که باید بگم بزن قدش!

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

یک سئوال کوچولو

چند ماه پیش از سوی بانک برنامه ای اجراشد که طی آن تعدادی از بچه های یتیم یا بسیار فقیر تحت پوشش کمیته امداد ازاستان سیستان وبلوچستان به کارمندان معرفی شدند که چنانچه مایل باشند با پرداخت ماهیانه حداقل20000تومان یکی از آنها را تحت حمایت قراردهند برای هر بچه هم خلاصه ای از وضعیت خانوادگی اودرج شده بود که واقعاًتکان دهنده بود وهمینطور عکسهایی که از بچه ها انداخته شده بود احساسات مارابدجوری قلقلک داد ومنهم که مدتها بود تصمیم داشتم به نحوی وارد این مقوله شوم با تعهد پرداخت حداقل مبلغ اعلام شده یک دختر ویک پسر رااز شهرستانهایی که حتی اسمشان را توعمرم نشنیده ودر نقشه هم ندیده بودم انتخاب کردم وبه اصطلاح سرپرستشان شدم :آمنه وآرمین یکی از "اسپکه " ودیگری از"راسک". بگذریم از اینکه نمیدانم با این20000تومان چه حمایتی میتوان از این بچه ها کرد ولی خب برای شروع بهتر همین بود که حد پایین را بگیرم . اما ...پرداخت همین پول ناچیز به من این اجازه را داد که خودم را صاحب اختیار بدانم وتو حساب کتاب زندگیشان وارد شوم ، درطی یکی از تماسهایی که رابط ما از کمیته امداد بمنظور پیگیری پرداخت ماهیانه گرفت از او خواستم که گزارشی از نحوه زندگی آرمین برایم تهیه کند وطبق گزارش معلوم شد آرمین6ساله فرزند چهارم از یک خانواده ایست که 6بچه دارد وپدر آنها حدود یک سال پیش فوت کرده است فکرش رابکنید دوبچه کوچکتر هم بعد ازاو هست! وبزرگترین بچه حدوداً18سال دارد ! هنوز از فکر کردن به اعماق این ضایعه فرهنگی کشور فارغ نشده بودم که ادامه حرفهای مأمورکمیته منو بیش از حد متحیر کرد : ایشان مژده دادند که خوشبختانه هیچکدام از این بچه ها وحتی مادرشان هم معتاد نیست! اودرجواب اظهارنظر من که خب بچه ها که خیلی کوچیکند با لهجه خاص مردم دیارش گفت که : ای بابا خانم اینها خیلی هاشون معتاد بدنیا میان ! با تأثر وحیرت و یأس فلسفی واحساس کینه ونفرت به مسئولین این بدبختی ها فعلاًکاری نداشته باشید وبقیه گزارش رابشنوید : این خانواده 7نفره درحال حاضر در کپر زندگی میکنند وبجز آرمین(لابد خوشبخت!)عضودیگری از آنها تحت حمایت کسی نیست و باهمان مقرری اندک کمیته امداد (که نمیدانم چقدراست) زندگی میکنند .... از شدت استیصال مغزم بکار افتاد ویکهو به یاد یارانه ها افتادم وشروع کردم به چرتکه انداختن وحساب کردم که الآن درمرحله اول 7 فقره پول 80000تومانی ناب باید دریافت کرده باشند واین مبلغ برای یک خانواده کپرنشین که تاحالا20000تومان واندی دریافت میداشته اند کمتر ازیک گنج نیست وحالا باید حداقل توانسته باشند کپررا ترک کرده ودر یک الونک قرار یافته باشند والبته که بزودی باید مبالغ دیگر نیز از زندگیشان سرریزکند خب طبیعی است که تلفن را برداشتم وبعد ازاینکه کلی پشت تلفن سرخ وسفید شدم وقسم خوردم که قصدم از طر ح این سئوال زیر سئوال بردن 20000تومان ارسالی ونیاز یا عدم نیاز خانواده به آن باتوجه به بحث یارانه ها نیست ،پرسیدم که تکلیف یارانه های اینها چه شده؟ شاید باور نکنید که مأمور مسئولی که به محض اینکه یک روز شهریه اینجانب دیر میشه حتی روز جمعه واریز پولم را پی گیری میکنه ابراز بی اطلاعی کرد وانگار که مسئله پیش پاافتاده ای باشد گفت اینها که سواد ندارند و... وحالا سئوال کوچولو که بنظرم باید تمام شبکه برای پاسخ گرفتن آن بسیج شوند وهرکدام به عنوان مأمور پیگیری یک خانواده بی سواد وبی سرپرست وبد سرپرست عمل کنند این است که مسئول پر کردن فرم برای این خانواده ها اگر کمیته امداد نیست پس چه کسی است واگر پرکند به چه طریق به آنهاداده میشود ...ضمن اینکه ظاهراً به این طریق باید بخشی از مشکلات این کمیته جهت پیداکردن یک حامی 20000تومانی حل شده باشد و...به تعبیر دیگر خانواده کپر نشین باید از اصطلاح زبان فارسی حذف شود ما با این حرفهاش کار نداریم وفقط یک سئوال به لیست سئوالاتی که با "رأی من کو" شروع شد وبه آن اقلام بیشماری از این مقولات که قاتل بچه من کیست ؟ ...قبر بچه یا شوهر وبرادرمان کجاست ؟ جرم من چیست ؟ ...مسئول کهریزک چه شد ؟ صاحب کامیون پراز پول و شمش ترکیه کی بود ؟ پولهای گم شده بودجه چی شد؟و....باید اضافه کنیم ودنبالش بگردیم : یارانه های اینها واونها کجاست؟...فرم این عده رو کی پر کرده وکی دریافت میکنه ؟ مخصوصاً اگر خانواده به سلامت خانواده آرمین کوچولوی من نباشد؟
  پی نوشت:راستی بنظر شما جناب اقای محصولی بعنوان وزیر کشور آیا معنی :کپر نشین "رامیداند؟برای اینکه راحت بتوانید جواب بدهید بد نیست مطلب "زمانی برای برداشت محصول را از سایت هم میهن مطالعه کنید.